تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
دلم آيينهء حسنست خواهى چهره بنمايم * كه تا روز قيامت عاشق ديدار من باشى چه بهتر زينكه طبع نازكت مشغول من باشد * اگر راحت نخواهى در پى آزار من باشى دلم را غم‌گساريها نمىسازد همان بهتر * غمم افزون كنى فياض اگر غمخوار من باشى

682

الهى تا بود دنيا تو باشى * نباشد درد و غم هرجا تو باشى بود تا عشق را دلهاى مجروح * الهى مرهم دلها تو باشى منم امروز و فردا ليك چندان * كه هست امروز را فردا تو باشى اگر من با تو در هستى نگنجم * الهى من نباشم تا تو باشى ز من پنهان چه مىگردى همان به * كه من پنهان شوم پيدا تو باشى به اين اميد شبها روز سازم * كه روزم در دل شبها تو باشى ز دل فياض را هم دور كردم * كه دايم در دلم تنها تو باشى

683

عهدم همه جا عهدشكن بلكه تو باشى * زخمم همه تن مرهم من بلكه تو باشى مشكل كه برد دل ز كسى پيچش مويى * در طرهء آشفته‌شكن بلكه تو باشى در هر گذر از دست تو فرياد برآرم * هر كس كه كند گوش به من بلكه تو باشى من هيچ ندارم كه توان گفت كه آنى * جانى كه ندارم به بدن بلكه تو باشى در سرو و گل و ياسمن آن نور نديدم * هنگامهء مرغان چمن بلكه تو باشى غارتگرى هوش زهر جرعه نيايد * صافِ قدح و دُردى دَن « 1 » بلكه تو باشى فياض چو خواهد سخنى واكشد از من * لب مىگزم از شرم سخن بلكه تو باشى

684

زهى به پيش لبت كار عقل مدهوشى * زبان نطق نوآموز حرف خاموشى به ياد رحم تو زان دير مىرسيم كه هست * دل رحيم تو مجموعهء فراموشى كه مىتواند درد مرا دوا كردن * به مجلس تو به غير از زبان خاموشى گرم تو قدر ندانى غم تو مىداند * مرا به هيچ خريدى به هيچ نفروشى به احتياط ز خود رو به بزم او فياض * به هوش باش گرت هست ميل بيهوشى

685

چون گل به چمن خنده دمادم نفروشى * يك غنچه تبسم به دو عالم نفروشى
هامش
( 1 ) - دن ، خم بزرگ ، خم دراز و باريكتر از خم معمولى .
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 335 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده