تمناى اجل امشب مرا كشت * به اين تلخى نشايد زندگانى
فتادم از زبان فياض و يك شب * نشد با او نصيبم همزبانى
689
هنوزم مىخلد در دل خيال نوك مژگانى * هنوز آشفته دارد خاطرم زلف پريشانى
خيال زلف او را شب همه برگرد دل كردم * كه تا بينم به ياد او مگر خواب پريشانى
به بويى كز تو مىآرد صبا برهم خورد گلشن * چه خواهد شد اگر خود بگذرى سوى گلستانى
ز آيين مسلمانان ملولم مىروم چندى * كه سازم تازه ايمانى به دست نامسلمانى
دمى از كاوش من ياد مژگانش نياسايد * گمان دارد هنوز آن غمزه در سر كار من جانى
عجب دارم تواند زد به هم جمعيت غنچه * نباشد با صبا گر بويى از زلف پريشانى
ندارم با كسى پرخاش اگر فياض معذورم * درين ميدان براى خود نديدم مرد ميدانى
690
همچو شمشير اى پسر گر جوهرى پيدا كنى * مىتوانى جاى خود را در دلى پيدا كنى
چهرهاى چون برگ گل دارى تنى چون بوى گل * حيف اگر جز در دل اهل محبت جا كنى
سينهء آيينه دارى در درون پيرهن * آه اگر در پيش دمسردان گريبان واكنى
ما تهىسرمايگانيم و متاعت قيمتى * دين و ايمانى چه ارزد تا به ما سودا كنى
هيچ سر را سركشى از زلف فتراك تو نيست * در جهان مشهور سازى هركه را رسوا كنى
من ز خود تنها شدم بهر تو تنهايى پرست * تا تو يك دم رغبت اين گوشهء تنها كنى
من ز خود فياض بينم هرزه جستوجو مكن * خويش را گر گم كنى شايد مرا پيدا كنى
691
بران مباش كه قانون تازه ساز كنى * به قول بلهوس از عاشق احتراز كنى
تميز عاشق و اهل هوس نمىداند * به جان خويش كه خاطرنشان ناز كنى
زبان خموش به يك گفتگو نمىماند * اگر تو گوش به گفتار اهل راز كنى
دمى به روى تو درهاى بسته نگشايد * كه گوشهاى بنشينى و در فراز كنى
به نيم ناز كه بر آرزو كنى اى دل * توانى آنكه مرا نيز بىنياز كنى
اگر دمى به دو عالم نظر فروبندى * دگر دلت نگذارد كه ديده باز كنى
ميان بلبل و فياض فرق بسيارست * اگر دمى بنشينى و امتياز كنى
692
تا بكى چون آتش اى گل خانمانسوزى كنى * چشم نيكو را به خونريزى بدآموزى كنى
بخت آنم كو كه چون شب با غمت خلوت كنم * همچو شمع آيى به بزم و مجلسافروزى كنى