به اين بىطاقتى كارم سپرداريست در رزمى * كه دل در سينهء شيران جنگاور كند بازى
نمكپروردهء دريا نمىانديشد از دريا * فلك در آب چشمم همچو نيلوفر كند بازى
پس از قتلم كه هركس سر به زانوى الم باشد * سرم در دامن تيغ تو با جوهر كند بازى
دم تيغ تو دارد اختلاطى با دل فياض * نديدم آب را هرگز كه با اخگر كند بازى
677
من گرفتم درد دل غير از توام داند كسى * چارهء درد دل من جز تو نتواند كسى
ديگرانت مهربان دانند و من نامهربان * آنچه من مىدانم از قدرت نمىداند كسى
تا برون رفتى تو ياران دست از هم دادهاند * شمع چون برخاست از مجلس نمىماند كسى
دستمزد باغبانِ نخلِ خواهش آبلهست * اينچنين نخلى چرا در سينه بنشاند كسى
همچو اخگر گر نسوزاند وجود خويش را * پس چه خاكستر ندانم بر سر افشاند كسى
مجلس عيشست و طبع دردمندى نازكست * خاطر آزردهء ما را نرنجاند كسى
درددلپردازى فياض را شرمندهام * نامهء او را ز بىقدرى نمىخواند كسى
678
آنكه من دارم ندارد مثل او ديگر كسى * بىوفاپرور كسى ظالم كسى كافر كسى « 1 »
سادهلوحم هركه آيد در دلم جا مىكند * خانهء آيينه را هرگز نبندد در كسى
زاهد و كبر و نماز و عاشق و عجز و نياز * دل به درگاهش به چيزى مىكند خوش هركسى
از فلك دل خوش به چندين ناخوشيها كردهام * دلخوشى چون من كجا ديدست از چنبر كسى
نامرادم كرد آخر بر مراد خود نشاند * از فلك اين مردميها كى كند باور كسى
زان دهانم بوسه نه پيغام نه دشنام نه * تنگ هم نتوان گرفتن اين قدرها بر كسى
منع زاهد كردمت فياض صد بار و نشد * خود تأمل كن چه گويد با تو خود ديگر كسى
679
در دلم نيست بجز عهد تو پيمان كسى * چند بيداد كنى بر دل و بر جان كسى
كفر را سلسله جنبان مشو از بهر خدا * زلف برهم چه زنى آفت ايمان كسى
گر بميرم نكشم ناز طبيبان در عشق * درد او را نتوان داد به درمان كسى
نكنم عزم سفر گر به بهشتم طلبند * تا توان رفت درين شهر به قربان كسى
منع دل چون كنم از ديدن رويش فياض * نبرد اين دل سودازده فرمان كسى
هامش
( 1 ) - در نسخهء م مطلع اين غزل چنين آمده است :تا تواند سوختن داغ جنون بر سر كسى * نيست عاقل گر كشد دردسر افسر كسى .