دوش با سبّابهء مژگان گرفتى نبض دل * خون طاقت در رگ تاب و توانم سوختى
مىزدى آبى بر آتش از برون پرده ليك * آتشى افروختى در دل كه جانم سوختى
گوش افكندى كه پرسى حال و از شرم سخن * حسرت صد شكوه در كام زبانم سوختى
رنگ غم ديدى كه از خاكسترم بيرون نرفت * اى كه صد بار از براى امتحانم سوختى
شعلهء برق نگاهى سر به جان دادى كزان * در درون سينه صد راز نهانم سوختى
آتشى افروختى اى ناله در جان حزين * خود برون جستىّ و غافل در ميانم سوختى
باز دل فياض در آتش گرو دارى كه دوش * نالهاى كردى كه جان ناتوانم سوختى
674
ز اوج عشق نداريم مطلب دگرى * همين بسست كه برهم زنيم بالوپرى
ز جام حسن كه عالم ازو خراباتست * نديدهايم ز چشم بتان خرابترى
خرابحالى يعقوب را چه مىداند * پدر كه گم نشد از دودمان او پسرى
هميشه از خط و زلف انقلاب دورانست * يكى چو رفت ز دنبال مىرسد دگرى
ز هركه تيغ تفوق به ما بلند شود * نمىكنيم به غير از فتادگى سپرى
به عهد ناز تو گردنكشان كشور حسن * به پيش تيغ تغافل كشيدهاند سرى
به سعى خويش درين راه مىروم فياض * چو نقش پاى خودم نيست هيچ راهبرى
675
بزم عشقست سبك پا به ميان نگذارى * بىادب لب به لب آه و فغان نگذارى
همت آنست كه بىبرگ درآيى به چمن * زحمت برگفشانى به خزان نگذارى
مردى آنست كه با بندگى آزاد روى * خويش را در ته اين بار گران نگذارى
خضر وادى طلب ترك رسوم خردست * بىجنون پا به بيابان جهان نگذارى
چهرهء ترك جهان رنگ رعونت دارد * پاى همت به سر كون و مكان نگذارى
اختيار دل ما در سر زلفت گر هست * سر اين رشته به دست دگران نگذارى
گر تو خواهى كه زنى لاف محبت فياض * شرط عشقست كه از خويش نشان نگذارى
676
نظر باز صف مژگانش با خنجر كند بازى * تماشايى تيغ ابرويش با سر كند بازى
نمايانست خال سبز در چين سر زلفش * بسان طفل هندويى كه با عنبر كند بازى
من و يك نيمجان آن نيز نذر باختن دارم * حريف مهربانى كو كه با من سر كند بازى
سر زلف درازت سركش و من سخت كوتهدست * كجا در دست من افتد مگر اختر كند بازى
به گردون سر فرونارد ز شوخى نازنين من * مسيحست اينكه چون طوفان به خاكستر كند بازى