تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
دوش با سبّابهء مژگان گرفتى نبض دل * خون طاقت در رگ تاب و توانم سوختى مىزدى آبى بر آتش از برون پرده ليك * آتشى افروختى در دل كه جانم سوختى گوش افكندى كه پرسى حال و از شرم سخن * حسرت صد شكوه در كام زبانم سوختى رنگ غم ديدى كه از خاكسترم بيرون نرفت * اى كه صد بار از براى امتحانم سوختى شعلهء برق نگاهى سر به جان دادى كزان * در درون سينه صد راز نهانم سوختى آتشى افروختى اى ناله در جان حزين * خود برون جستىّ و غافل در ميانم سوختى باز دل فياض در آتش گرو دارى كه دوش * ناله‌اى كردى كه جان ناتوانم سوختى

674

ز اوج عشق نداريم مطلب دگرى * همين بسست كه برهم زنيم بال‌وپرى ز جام حسن كه عالم ازو خراباتست * نديده‌ايم ز چشم بتان خراب‌ترى خراب‌حالى يعقوب را چه مىداند * پدر كه گم نشد از دودمان او پسرى هميشه از خط و زلف انقلاب دورانست * يكى چو رفت ز دنبال مىرسد دگرى ز هركه تيغ تفوق به ما بلند شود * نمىكنيم به غير از فتادگى سپرى به عهد ناز تو گردنكشان كشور حسن * به پيش تيغ تغافل كشيده‌اند سرى به سعى خويش درين راه مىروم فياض * چو نقش پاى خودم نيست هيچ راهبرى

675

بزم عشقست سبك پا به ميان نگذارى * بىادب لب به لب آه و فغان نگذارى همت آنست كه بىبرگ درآيى به چمن * زحمت برگ‌فشانى به خزان نگذارى مردى آنست كه با بندگى آزاد روى * خويش را در ته اين بار گران نگذارى خضر وادى طلب ترك رسوم خردست * بىجنون پا به بيابان جهان نگذارى چهرهء ترك جهان رنگ رعونت دارد * پاى همت به سر كون و مكان نگذارى اختيار دل ما در سر زلفت گر هست * سر اين رشته به دست دگران نگذارى گر تو خواهى كه زنى لاف محبت فياض * شرط عشقست كه از خويش نشان نگذارى

676

نظر باز صف مژگانش با خنجر كند بازى * تماشايى تيغ ابرويش با سر كند بازى نمايانست خال سبز در چين سر زلفش * بسان طفل هندويى كه با عنبر كند بازى من و يك نيم‌جان آن نيز نذر باختن دارم * حريف مهربانى كو كه با من سر كند بازى سر زلف درازت سركش و من سخت كوته‌دست * كجا در دست من افتد مگر اختر كند بازى به گردون سر فرونارد ز شوخى نازنين من * مسيحست اينكه چون طوفان به خاكستر كند بازى