تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
نرود يك نفسم ياد تو از پيش نظر * من نيم بىتو دمى گرچه تو بىمن شده‌اى اين زمان تيره شود خاطرت از من چه عجب * كه ز خاكسترم اى آينه روشن شده‌اى يار چون با تو ندارد سر يارى فياض * تو چه در دعوى مهرش رگ گردن شده‌اى

671

زلف او هر جانب افكندست دام غمزه‌اى * از نگاهش بزم مستان را پيام غمزه‌اى در تماشاگاه حسنش بىخبر افتاده است * هر طرف نظاره‌اى در دست جام غمزه‌اى غيرت او تا چه شورش از كمين آرد برون * پيش او برديم گستاخانه نام غمزه‌اى از براى قتل عام روز محشر حسن را * هست پنهان تيغ نازى در نيام غمزه‌اى ديده‌اى پراشك حسرت سينه‌اى پرداغ غم * اين‌چنين فياض كم بودى به كام غمزه‌اى

672

دعوت عشقست اينكه بار نيابى * عزت عشق اينكه اعتبار نيابى تا به كف عشق بىهراس چو منصور * سر ننهى پايتخت دار نيابى لنگر كشتى دل شكستن كشتيست * ترسم اگر نشكنى قرار نيابى ترك علايق كنون بكن كه جوانى * دجله چو پُرتر شود گذار نيابى راه برو پيش از آنكه راه ببندند * كار بكن پيش از آنكه كار نيابى توسن عمر اين‌چنين كه رام تو كردند * حيف ازين دشت اگر شكار نيابى فرصت عمرت سوار سرعت برقست * يك دو نفس گرد اين سوار نيابى دل ندهد نور با وجود علايق * آينه روشن درين غبار نيابى سايهء رحمت مجو ز بوتهء افلاك * اين گل بىخار را ز خار نيابى با تو بگويم حقيقت نظر عقل * گرد ببينى ولى سوار نيابى نقد تو گيرد عيار اگر دو سه روزى * در كف اين ناكسان عيار نيابى اهل هوس تا به خويش راه دهندت * در صف مردان عشق بار نيابى چشم بد روزگار در پى زخمست * در نظر آن به كه اعتبار نيابى كار كن امروز اختيار كه فردا * در كف خود هيچ اختيار نيابى يار طلب پيش از آنكه در همه عالم * يار بجويى و هيچ يار نيابى زنگ هوس بىوفاست اى كه چو فياض * در كف دست خود اين نگار نيابى

673

دوش كردى پرسش گرمى كه جانم سوختى * آشكارا لطف كردى و نهانم سوختى موج تبخال از دلم تا ساحل لب مىرسد * بس كه مغز آرزو در استخوانم سوختى