تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠

668

دارم دلى به مهربتان عهد بسته‌اى * چون رنگ عاشقان به نگاهى شكسته‌اى از خود طمع بريده‌تر از رنگ رفته‌اى * دندان به خون فشرده‌تر از زخم بسته‌اى افتاده‌اى ز گريه چو زخم فسرده‌اى * وامانده‌اى ز ناله چو تار گسسته‌اى جانى به لب چو شمع سحرگه رسيده‌اى * عمرى چو برق جسته ز خود دست شسته‌اى چون طفل غنچه خون ز لب دل مكيده‌اى * چون داغ لاله بر سر آتش نشسته‌اى تاراج كرده‌تر ز حصار گرفته‌اى * بربادرفته‌تر ز طلسم شكسته‌اى خوش بىتكلف از سر عالم گذشته‌اى * آسوده‌اى ز بيم و ز امّيد رسته‌اى پيداست تا چه خيزد از جان رفته‌اى * معلوم تا چه آيد از جسم خسته‌اى مجنونى از قلمرو عادت رميده‌اى * ديوانه‌اى طلسم تكلّف شكسته‌اى از لاله‌زار حسرت جاويد غنچه‌اى * وز گلستان گلبن امّيد دسته‌اى فياض و ديده‌اى ز غم هجر گلرخان * دامن به خون فشانده چو زخم نبسته‌اى

669

خوش بىخبر ز حال دل زار گشته‌اى * معلوم مىشود كه خبردار گشته‌اى بيدارى شكسته‌دلان ضعف طالعست * پيداست بخت خفته كه بيدار گشته‌اى هر قطره اشكم آينهء جلوه‌هاى تست * ظالم بيا ببين كه چه گلزار گشته‌اى غم‌خوارگى علامت غمخوار دوستيست * دل داده‌اى ز دست كه دلدار گشته‌اى گر بوى درد مىشنوم از تو دور نيست * در لاله‌زار سينهء افگار گشته‌اى با قيد خويشتن نتوان صيد عشق شد * آزاد گشته‌اى كه گرفتار گشته‌اى بىدرد درد كس نتواند علاج كرد * دانستم اى مسيح كه بيمار گشته‌اى اى درد برنيايم اگر با تو دور نيست * گم گشته صبر ما و تو بسيار گشته‌اى فياض از درشتى ايّام شكوه چند * آخر غنيمتست كه هموار گشته‌اى

670

سخت بىمهر و جفا پيشه و پرفن شده‌اى * جان من خوب به كام دل دشمن شده‌اى نيستم داغ كه بيگانه شدى با من ليك * داغ ازينم كه به فرمودهء دشمن شده‌اى چون طلا دست فشار دم گرمم بودى * كه دميد اين نفس سرد كه آهن شده‌اى ؟ لب پر از خندهء گل چهره پر از لالهء رنگ * دگر از بهر تماشاى كه گلشن شده‌اى ؟ آتش خانهء من بودى و كافيت نبود * برق هرجا كه يكى سوخته خرمن شده‌اى جرم من چيست گرم آتش سوداست بلند * كه برين شعله تو عمريست كه دامن شده‌اى