664
گريه از بيم تو شد در دل بىتاب گره * بر سر هر مژهام قطرهء سيماب گره
احتياط سر زلف تو بنازم كه زدهست * دل بىتاب مرا بر سر هر تاب گره
بس كه در خوابگه عيش به خود مىپيچم * شده هر مو به تن بستر سنجاب گره
از دم تيغ اجل اهل فنا آزادند * حسرت اين رمه شد در دل قصاب گره
درِ صد گنج قناعت به رخت باز و ز حرص * قفل اميد تو در خاطر هر باب گره
نيست جوهر كه به ياد لب ما تشنه لبان * شده شمشير ستم را به گلو آب گره
در دل خون شده فياض جدا از تبريز * شده چون قطرهء خون حسرت سرخاب گره
665
اى حسرت لبت به دل نيشكر گره * ياقوت را ز لعل تو خون در جگر گره
در ديده گشته خيرهنگاهان شوق را * چون مردمك ز شرم تو تار نظر گره
هرجا سخن ز لعل لبت مىشود رواست * كاب صفا شود به گلوى گهر گره
با خارخار عشق تو مستان غمزه را * دل را نمىشود هوس نيشتر گره
حرفى ز زلف مىشنوى وه چه غافلى * كانديشه را چسان گره افتاد بر گره
اطفال باغ را ز شميم تو در دماغ * گرديد آرزوى نسيم سحر گره
666
تو شمع بزم خوبانى مشو يكرو به پروانه * ببايد شمع را ناچار كردن خو به پروانه
ز بالوپر زند بر شمع دامن گر تو بنمايى * چو دود شمع يك شب گوشهء ابرو به پروانه
پرافشانست بر شمع رخت پروانهء خالت * توان كردن ازآنرو نسبت هندو به پروانه
به افسون منع من از سوختن كمتر كن اى زاهد * كه دانم درنگيرد صحبت جادو به پروانه
مزاج دلبرى را گرمروييها نمىسازد * مده اى شمع خوبان اين قدر هم رو به پروانه
كشش از دوست تا نبود نيايد كارى از كوشش * ازآنرو شمع دايم مىدهد پهلو به پروانه
گل و شمعند با آن نازنين در بزم و من فياض * ز يكسو رشك بر بلبل برم يكسو به پروانه
667
اى كه عاشق نيستى پا در حريم ما منه * آب از جو مىخور و لب بر لب دريا منه
گر دل مجنون ندارى در درون مجنون مشو * تا نباشى كوه پا در دامن صحرا منه
گر نبينى آتشى در خود به خاك ما ميا * تا نگردى شمع پايى بر مزار ما منه
فكر فردا گرچه امروزت ببايد كرد ليك * آنچه امروزست در كار از پى فردا منه
جز پشيمانى ندارد جنس دنيا قيمتى * دارى ار فياض عقلى پا درين سودا منه