تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩

664

گريه از بيم تو شد در دل بىتاب گره * بر سر هر مژه‌ام قطرهء سيماب گره احتياط سر زلف تو بنازم كه زده‌ست * دل بىتاب مرا بر سر هر تاب گره بس كه در خوابگه عيش به خود مىپيچم * شده هر مو به تن بستر سنجاب گره از دم تيغ اجل اهل فنا آزادند * حسرت اين رمه شد در دل قصاب گره درِ صد گنج قناعت به رخت باز و ز حرص * قفل اميد تو در خاطر هر باب گره نيست جوهر كه به ياد لب ما تشنه لبان * شده شمشير ستم را به گلو آب گره در دل خون شده فياض جدا از تبريز * شده چون قطرهء خون حسرت سرخاب گره

665

اى حسرت لبت به دل نيشكر گره * ياقوت را ز لعل تو خون در جگر گره در ديده گشته خيره‌نگاهان شوق را * چون مردمك ز شرم تو تار نظر گره هرجا سخن ز لعل لبت مىشود رواست * كاب صفا شود به گلوى گهر گره با خارخار عشق تو مستان غمزه را * دل را نمىشود هوس نيشتر گره حرفى ز زلف مىشنوى وه چه غافلى * كانديشه را چسان گره افتاد بر گره اطفال باغ را ز شميم تو در دماغ * گرديد آرزوى نسيم سحر گره

666

تو شمع بزم خوبانى مشو يكرو به پروانه * ببايد شمع را ناچار كردن خو به پروانه ز بال‌وپر زند بر شمع دامن گر تو بنمايى * چو دود شمع يك شب گوشهء ابرو به پروانه پرافشانست بر شمع رخت پروانهء خالت * توان كردن ازآن‌رو نسبت هندو به پروانه به افسون منع من از سوختن كمتر كن اى زاهد * كه دانم درنگيرد صحبت جادو به پروانه مزاج دلبرى را گرم‌روييها نمىسازد * مده اى شمع خوبان اين قدر هم رو به پروانه كشش از دوست تا نبود نيايد كارى از كوشش * ازآن‌رو شمع دايم مىدهد پهلو به پروانه گل و شمعند با آن نازنين در بزم و من فياض * ز يك‌سو رشك بر بلبل برم يك‌سو به پروانه

667

اى كه عاشق نيستى پا در حريم ما منه * آب از جو مىخور و لب بر لب دريا منه گر دل مجنون ندارى در درون مجنون مشو * تا نباشى كوه پا در دامن صحرا منه گر نبينى آتشى در خود به خاك ما ميا * تا نگردى شمع پايى بر مزار ما منه فكر فردا گرچه امروزت ببايد كرد ليك * آنچه امروزست در كار از پى فردا منه جز پشيمانى ندارد جنس دنيا قيمتى * دارى ار فياض عقلى پا درين سودا منه
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 329 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده