تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
اين دو ماه‌رخسارست ياد و عكس گلزارست * وين دو زلف دلدارست يا دو حلقه مارست اين اين دو شاخ مرجانست يا دو پارهء جانست * خود نه اين و نه آنست لعل آبدارست اين جسم زار فياضست يا خيال اعراضست * خاك چشم اغراضست يك كف غبارست اين

649

از زمين بوس درش يك دم نپيچد سر جبين * هست نقش سجدهء او سرنوشت هر جبين مهر خار راه او پيوند مژگان مىكند * ماه گرد درگهش را سوده دارد بر جبين عمرها شد تا به ذوق سجدهء خاك درش * مىنهم چون پرتو خورشيد بر هر در جبين نور سايد بر درش چون جبههء خورشيدپاى * آب گيرد بر درش چون چهرهء گوهر جبين كم‌عيارى مىكند پيش لبش آب حيات * پرگره دارد ز رشك لعل او كوثر جبين قد چو سرو نازپروردست و كاكل مشك تر * چهره چون خورشيد تابانست و چون اختر جبين هر زمان در كشتنم از سرگرانيهاى ناز * پر ز چين دارد دم تيغ تو از جوهر جبين شعله پيش آه من سر برنمىآرد ز شرم * در زمين بر پيش اشكم مىنهد اخگر جبين جبههء شايسته‌اى پيدا كند گو آفتاب * سجدهء خاك درش را نيست لايق هر جبين زلف و كاكل چشم و ابرو چهره عارض خط و خال * هر يكى جاى خوشى دارد ولى كافر جبين در جواب صائب صاحب سخن فياض من * مىگذارم پيش خود بر خاك تا محشر جبين

650

زلف افشاندى و بردى همه ايمان به گرو * كفر را سلسله جنبيد اگر از سر نو سايه افكندى اگر بر سر ما نيست عجب * نتواند كه ز خورشيد نريزد پرتو نخل اميد به بر مىرسد انديشه مدار * كشت را صبر ببايد كه رسد وقت درو با بدى چشم نكويى نتوان داشت ز كس * برِ گندم نخورى جان من از كشتهء جو عيش امروز مده از كف فرصت فياض * غم فردا چه خورى روز نو و روزى نو

651

در خواب خماران چشم دايم ز شراب او * چشمم همه شب تا روز بيدار ز خواب او تيغ تو و ما هر دو از تشنه‌لبى مرديم * او تشنه به خون ما ما تشنه به آب او از ساغر وصل او لب تر نتوان كردن * انديشه به چرخ افتد از بوى شراب او در بزم جگرخوارى جرئت نتوان كردن * خميازه نفس دزدد از بوى كباب او انديشه نرنجانى از تربيتم فياض * ممكن نبود هرگز تعمير خراب او

652

بهار رفت و نچيدم گلى ز گلشن او * چمن چمن نشكفتيم از شكفتن او