رامند وحش و طير اگر بر صوت داودى چرا * رم مىكند وحشى من از نغمهء داود من
عشقست و در عالم همين بىتابى و بىطاقتى * طاقت زيان گر مىشود در عاشقيها سود من
638
نمىگردد مگر در صيدگاه دل شكار من * نمىدانم به هر جانب چه مىتازد سوار من
از آن در عشق او ميلم به دلتنگى فزون باشد * كه جز در تنگناى دل نمىگردد دچار من
تويى در خور شب و روزم چه در دنيا چه در عقبى * مه من آفتاب من بهشت من بهار من
تو رفتى بس نبود از پيشم اى بىرحم بىپروا * كه بردى در ركاب خود شكيب من قرار من
ندارم دست دامنگير و ترسم روز محشر هم * چنين بىدستوپا از خاك برخيزد غبار من
چنان گمگشتگان را وعدهء من منتظر دارد * كه پر برهم نزد عنقا دمى در انتظار من
شكار ناتوانيها چنان شد پيكر زارم * كه بر جسمم گرانى مىنمايد جان زار من
پريشان آن قدر گفتم كه در هر كهنه اوراقى * كه بينى تا قيامت بر تو خواند يادگار من
به دل سوداى زلفش آن قدر فياض جا دادم * كه رويد تا قيامت سنبل از خاك مزار من
639
نوخط من كرده است عزم به نخجير من * سلسلهء عنبرين ساخته زنجير من
كام حلاوت كشم طعم هلاهل گرفت * لعل كه شكر فكند در قدح شير من ؟
حكمت يونان چكد گر ز لبم دور نيست * خون فلاطون خورد نالهء شبگير من
بر لب خاموش من شكوه درآمد به جوش * در پى نُه پردهدار گوش به تقرير من
دم ز فلاطون زند صورت خمخانهام * مدرس اشراق گشت مجلس تصوير من
عاشق و معشوق را هست ز هم فيضها * آنكه مريد منست هست هم او پير من
رنگ تغافل شكست دوش ز بىتابيم * بىسببى هم نبود اين همه تغيير من
تا نشوى رام من رام نگردم به تو * هست مسخر شدن مايهء تسخير من
640
ز ناز آن رام دشمن گرچه دايم مىرميد از من * ولى درد دل ناگفته گاهى مىشنيد از من
من آن نامهربانيها كه مىديدم نمىبينم * نمىدانم به غير از مهربانيها چه ديد از من
نمىدانم كباب ناز بودم يا عتاب امشب * همين دانم كه خونابى به حسرت مىچكيد از من
تو طاقت دشمن و آنگه من و طاقت محالست اين * كنون آن صبر و آن طاقت كه مىديدى رميد از من
خوشا عهدى كه در كوى تو بودم از جهان فارغ * چه خواريها كه گردون از تغافل مىكشيد از من
ز بس خونها ز رشك كشتگانت مىخورم ترسم * كه جوشد در قيامت خون يك محشر شهيد از من
تو اى فياض اگر با من نزاعى در ميان دارى * جهان و هرچه در وى از تو و ميرزا سعيد از من