641
اوج گيرد رتبهء افتادگى از حال من * تيرهبختى سر به گردون سايد از اقبال من
بس كه در افتادگيها گرد بر رويم نشست * خاك بر سر مىكند آيينه از تمثال من
من به راه وصلپويان روز و شب چون آفتاب * شام هجران هر قدم چون سايه از دنبال من
تا نسيمى مىوزد بر من ز پا افتادهام * هست هر برگ خزانى نامهء احوال من
مىفزايد غفلتم چندانكه عمرم مىرود * به ز به چون بگذرد فياض ماه و سال من
642
هم رفيق زندانم هم حريف چاهم من * بخت تيرهروزانم كوكب سياهم من
نه به خلد در خوردم نه به دوزخ ارزانى * خوش گناهكارم من طرفه بىگناهم من
جرم اگر نمىباشد بخششى نمىباشد * بر اميد عفو او عاشق گناهم من
تكيه بر كرم دارم از گنه چه غم دارم * بيم را نمىدانم آرزو پناهم من
كم ندارم از سامان با همه پريشانى * آه و ناله اسبابم گريه دستگاهم من
هركجا كه بخرامى هركجا كه بنشينى * خاك آستانم من فرش جلوهگاهم من
عزتم نمىدارى قيمتم نمىدانى * سرمهء سليمانى « 1 » مشت خاك را هم من
خدمتم چه مىارزد طاعتم چه مىباشد * آب گشتم از خجلت شرم عذرخواهم من
از نجات نوميدم وز كنار محرومم * همتى سلامت را كشتىتباهم من
گرچه در هنر پيشم جمله بار بر خويشم * حجت غريمم « 2 » من عصمت گناهم من
پرغرور فياضم در جنون و رسوايى * غير را نمىخواهم طرفه پادشاهم من
643
من بلبلم و گلشن كويت چمن من * فرهادم و چين سر زلفت وطن من
رسوا شدم ازبسكه زياد تو شدم پر * بوى تو شنيدند همه از سخن من
مهر تو اگر رنگ برون داد عجب نيست * كز ياد لبت شيشهء مىگشت تن من
جز شعلهء آهم نبود در شب هجران * شمعى كه فروزد نفسى انجمن من
فياض بجز شرح پريشانى من نيست * در نامهء احوال شكن در شكن من
644
تا دورم از تو اى بت نامهربان من * دورست شادمانى عالم ز جان من
هامش
( 1 ) - سرمهء سليمانى ، سرمهاى كه چون به چشم كشند مخفيات عالم را عينا ببينند .
( 2 ) - غريم ، وامدار .