تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣

641

اوج گيرد رتبهء افتادگى از حال من * تيره‌بختى سر به گردون سايد از اقبال من بس كه در افتادگيها گرد بر رويم نشست * خاك بر سر مىكند آيينه از تمثال من من به راه وصل‌پويان روز و شب چون آفتاب * شام هجران هر قدم چون سايه از دنبال من تا نسيمى مىوزد بر من ز پا افتاده‌ام * هست هر برگ خزانى نامهء احوال من مىفزايد غفلتم چندانكه عمرم مىرود * به ز به چون بگذرد فياض ماه و سال من

642

هم رفيق زندانم هم حريف چاهم من * بخت تيره‌روزانم كوكب سياهم من نه به خلد در خوردم نه به دوزخ ارزانى * خوش گناهكارم من طرفه بىگناهم من جرم اگر نمىباشد بخششى نمىباشد * بر اميد عفو او عاشق گناهم من تكيه بر كرم دارم از گنه چه غم دارم * بيم را نمىدانم آرزو پناهم من كم ندارم از سامان با همه پريشانى * آه و ناله اسبابم گريه دستگاهم من هركجا كه بخرامى هركجا كه بنشينى * خاك آستانم من فرش جلوه‌گاهم من عزتم نمىدارى قيمتم نمىدانى * سرمهء سليمانى « 1 » مشت خاك را هم من خدمتم چه مىارزد طاعتم چه مىباشد * آب گشتم از خجلت شرم عذرخواهم من از نجات نوميدم وز كنار محرومم * همتى سلامت را كشتىتباهم من گرچه در هنر پيشم جمله بار بر خويشم * حجت غريمم « 2 » من عصمت گناهم من پرغرور فياضم در جنون و رسوايى * غير را نمىخواهم طرفه پادشاهم من

643

من بلبلم و گلشن كويت چمن من * فرهادم و چين سر زلفت وطن من رسوا شدم ازبس‌كه زياد تو شدم پر * بوى تو شنيدند همه از سخن من مهر تو اگر رنگ برون داد عجب نيست * كز ياد لبت شيشهء مىگشت تن من جز شعلهء آهم نبود در شب هجران * شمعى كه فروزد نفسى انجمن من فياض بجز شرح پريشانى من نيست * در نامهء احوال شكن در شكن من

644

تا دورم از تو اى بت نامهربان من * دورست شادمانى عالم ز جان من
هامش
( 1 ) - سرمهء سليمانى ، سرمه‌اى كه چون به چشم كشند مخفيات عالم را عينا ببينند . ( 2 ) - غريم ، وام‌دار .
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 323 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده