چندان بگريم از غم دورى كه سيل اشك * چون خس به كوى دوست برد استخوان من
با آنكه عمر من همه با ياد او گذشت * هرگز نگفت ياد سگ آستان من
جز گريه كس نكرد دمى ميل صحبتم * جز ناله كس نبوده دمى همزبان من
فياض خوش دگر به زبانها فتادهاى * ترسم به گوش دوست رسد داستان من
645
گرنه ابراهيم عهد خود بود جانان من * چون كند جا در دل چون آتش سوزان من
از ازل كردند در خونريزى من اتفاق * خنجرش را آشناييهاست با مژگان من
درهم از همچشمى بخت سياه عاشقست * نيست بىباعث پريشان طرهء جانان من
گر فدا كردم به راهت دين و ايمان را چه غم * دين و ايمانم تويى دين من و ايمان من
گر چنين فياض از مژگان تراود سيل خون * مىشود رسواى عالم حسرت پنهان من
646
از دل هواى وصل تو كى مىرود برون * كى نشئه از طبيعت مى مىرود برون
امشب ز شرمِ نالهء زارم نفس نزد * اين عقده كى ز خاطر نى مىرود برون
گر باد دستى مژهام بشنود به خواب * دود از نهاد حاتم طى مىرود برون
هر صبحدم ز خشكى افسردگان زهد * خون از دماغ شيشهء مى مىرود برون
فياض را وداعكنان ديد يار و گفت * مجنون اين قبيله ز حى « 1 » مىرود برون
647
اى ترا جلوه خوش و قامت رعنا موزون * همه اندام تو نيكو همه اعضا موزون
بيت ابروى تو ناخن به جگر بيش زند * گرچه ديوان رخت هست سراپا موزون
گرنه انديشهء آن قامت رعنا باشد * مصرعى سر نزند تا ابد از ما موزون
جلوه بى جا نكنى زانكه چو بى جا باشد * مصرعى مىشود از يك حركت ناموزون
عشق را باش كه گر عشق نباشد فياض * نكتهاى سر نزند از دل دانا موزون
648
سر فداى جانانست كام افتخارست اين * تن به خاك يكسانست اوج اعتبارست اين
قد چو سرو بستانست چهره چون گلستانست * لب شراب مستانست مايهء بهارست اين
رخ چو ماه تابانست خط چو موج ريحانست * لب چو آب حيوانست طرفه شهريارست اين
خط لعل مىنوشت سبزهء بناگوشت * چشمهء سيهپوشت خضر آشكارست اين
هامش
( 1 ) - نام بطنى در عرب كه كوچكتر از قبيله است ؛ نام قبيلهء مجنون .