633
مىشد از طرهء او كام دل آسان ديدن * مىتوانستى اگر خواب پريشان ديدن
ما گذشتيم ز فكر سر و سامان چه كنيم * نتوان زلف ترا بىسروسامان ديدن
غم ايام چه بودى همه با من بودى * كه پريشان بودن به كه پريشان ديدن
زدهاى دستهء گل بر سرو داغم چه كنم * بار بر خاطر دستار تو نتوان ديدن
پاك شو از همه خواهش كه توانى فياض * هرچه خواهى همه در آينهء جان ديدن
634
اگر چشمت كند يك عشوهء مستانه در گلشن * دگر بر كف نگيرد شاخ گل پيمانه در گلشن
چنان چشمت ميان اهل دل آوارگى افكند * كه بلبل كرد جا در آتش و پروانه در گلشن
اگر گيرد نشان آن سر كو از صبا ترسم * كه ديگر تا ابد بلبل نسازد خانه در گلشن
به عهد چشم مستت بخت من بيدار كى ماند * كه گيرد چشم نرگس خواب ازين افسانه در گلشن
برو فياض تخم سبحه در جاى دگر افشان * نبينى حاصلى از كِشتن اين دانه در گلشن
635
برافكن پرده و از عكس آن رو نوبهارم كن * درآ در جلوه و از داغ حسرت لالهزارم كن
شوم چون كشتهء ناز تو بهر خونبهاى من * زمين جلوهگاه خويش را وقف مزارم كن
ز لطف آشكارت قدر من پوشيده مىماند * به پنهانى بيا در پيش مردم آشكارم كن
مرا تا از نظر انداختى با خاك يكسانم * بيا بر رغم گردون يك كف خاك اعتبارم كن
قرار صبر با خود دادهام اما پشيمانم * بگو فياض ازو حرفى و ديگر بىقرارم كن
636
گر جام ميى دارى عزم لب جويى كن * ور مهر بتى دارى فكر سر كويى كن
اى غنچه سرى دارى در راه بتى درباز * وى گل دهنى دارى وصف گلرويى كن
دانم كه وفايى نيست اى چرخ ترا بارى * چون خاك كنى ما را در كار سبويى كن
اين خواب هوس تا كى شد فوت نماز عشق * از خون دل و ديده برخيز و وضويى كن
فياض درين وادى راهيست به سر منزل * هرچند نمىيابى بارى تكوپويى كن
637
اسكندرم دستور من عقل هنر فرسود من * آيينهء اسكندرى جان غبارآلود من
تا كى نهد بر آتشم چون عود و من دم دركشم * ترسم بگيرد چرخ را يكباره آه دود من
تا از غبار كوى او آلايش خود كردهايم * خورشيد حسرت مىبرد بر روى گردآلود من
دلّال هستى نرخ من چندانكه مىگيرد بلند * عشق تو يكسان مىخرد بود من و نابود من