تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١

633

مىشد از طرهء او كام دل آسان ديدن * مىتوانستى اگر خواب پريشان ديدن ما گذشتيم ز فكر سر و سامان چه كنيم * نتوان زلف ترا بىسروسامان ديدن غم ايام چه بودى همه با من بودى * كه پريشان بودن به كه پريشان ديدن زده‌اى دستهء گل بر سرو داغم چه كنم * بار بر خاطر دستار تو نتوان ديدن پاك شو از همه خواهش كه توانى فياض * هرچه خواهى همه در آينهء جان ديدن

634

اگر چشمت كند يك عشوهء مستانه در گلشن * دگر بر كف نگيرد شاخ گل پيمانه در گلشن چنان چشمت ميان اهل دل آوارگى افكند * كه بلبل كرد جا در آتش و پروانه در گلشن اگر گيرد نشان آن سر كو از صبا ترسم * كه ديگر تا ابد بلبل نسازد خانه در گلشن به عهد چشم مستت بخت من بيدار كى ماند * كه گيرد چشم نرگس خواب ازين افسانه در گلشن برو فياض تخم سبحه در جاى دگر افشان * نبينى حاصلى از كِشتن اين دانه در گلشن

635

برافكن پرده و از عكس آن رو نوبهارم كن * درآ در جلوه و از داغ حسرت لاله‌زارم كن شوم چون كشتهء ناز تو بهر خونبهاى من * زمين جلوه‌گاه خويش را وقف مزارم كن ز لطف آشكارت قدر من پوشيده مىماند * به پنهانى بيا در پيش مردم آشكارم كن مرا تا از نظر انداختى با خاك يكسانم * بيا بر رغم گردون يك كف خاك اعتبارم كن قرار صبر با خود داده‌ام اما پشيمانم * بگو فياض ازو حرفى و ديگر بىقرارم كن

636

گر جام ميى دارى عزم لب جويى كن * ور مهر بتى دارى فكر سر كويى كن اى غنچه سرى دارى در راه بتى درباز * وى گل دهنى دارى وصف گل‌رويى كن دانم كه وفايى نيست اى چرخ ترا بارى * چون خاك كنى ما را در كار سبويى كن اين خواب هوس تا كى شد فوت نماز عشق * از خون دل و ديده برخيز و وضويى كن فياض درين وادى راهيست به سر منزل * هرچند نمىيابى بارى تك‌وپويى كن

637

اسكندرم دستور من عقل هنر فرسود من * آيينهء اسكندرى جان غبارآلود من تا كى نهد بر آتشم چون عود و من دم دركشم * ترسم بگيرد چرخ را يكباره آه دود من تا از غبار كوى او آلايش خود كرده‌ايم * خورشيد حسرت مىبرد بر روى گردآلود من دلّال هستى نرخ من چندانكه مىگيرد بلند * عشق تو يكسان مىخرد بود من و نابود من
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 321 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده