تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠

630

گرت هواست به هر نيك و بد بسر بردن * دلى چو آينه بايد به دست آوردن به هرزه جان چه كند كوه‌كن نمىداند * كه روزى دگران را نمىتوان خوردن به جانفشانى اگر ابروت اشاره كند * توان ز دست اجل مفت جان بدر بردن ستم به حال دل دشمنان ستم باشد * دلى كه دوست ندارى چه بايد آزردن به آب زندگى خضر كس نپردازد * به حسرت لب لعل تو تا توان مردن چه غم ز معجزهء نوح كار اگر افتد * كه دامن مژه‌اى مىتوانم افشردن به گلبنم كه نظركردهء خزان بلاست * گل هميشه بهارست ذوق پژمردن چنان طراوت گل ريخت موج بر سر هم * كه در هواى چمن غوطه مىتوان خوردن چه مىخورى غم دلگيرى از فلك فياض * چو آبِ آينه شو دل نهادِ افسردن « 1 »

631

چه پاى بستهء تدبير بايدم بودن * كه در قلمرو تقدير بايدم بودن قضا به چين جبين رد نمىشود هرگز * چه لازمست كه دلگير بايدم بودن دمى به خُلق خوشم روزگار نگذارد * دم نسيمم و شمشير بايدم بودن پياده در جلو غفلتم كنون كز هوش * دواسبه در پى نخجير بايدم بودن ز سرگرانى زلف تو در همم چه كنم * كه بار خاطر زنجير بايدم بودن چنان نرفت غم دورى رهم از ياد * كه در تهيهء شبگير بايدم بودن كدام عيش جوانى كدام عهد طرب * كه در تلافى آن پير بايدم بودن چه غم ز قامت خم‌ديده اين اميدم بس * كه در كمان هوس تير بايدم بودن ظهور درد دل من گذشت از آن فياض * كه زير منت تقرير بايدم بودن

632

نه تنها در چمن از بوى گل گل مىتوان چيدن * كه سنبل از نسيم شاخ سنبل مىتوان چيدن دل درد آشنا اى آنكه دارى در چمن بخرام * كه گل از ناله‌هاى زار بلبل مىتوان چيدن بهار گلستان حسن را نازم كه در عهدش * بنفشه از خط و سنبل ز كاكل مىتوان چيدن ز بس صحن چمن از خندهء گلزار خرم شد * درو چون دست گل‌باز از هوا گل مىتوان چيدن توان چيدن گل وصلش به دست آرزو فياض * و ليكن اين گل از شاخ تحمل مىتوان چيدن
هامش
( 1 ) - دل نهادن براى افسردن ، پذيراى افسردن گرديدن .