تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨

623

دل به ياد تو سرخوشست همان * شعلهء شوق سركشست همان پر برآوردم از خدنگ جفا * مژه دستى به تركشست همان كرد آشفته خاطر جمعى * طرهء او مشوشست همان توتيا گشت استخوان و مرا * چشم برگرد ابرشست « 1 » همان گر شوم دور از تو روزى چند * كششت در كشاكشست همان بجهد گر سپندى از آتش * بازگشتش به آتشست همان ناخوشيها اگرچه ديد بسى * دل فياض ازو خوشست همان

624

مىتوان از زندگانى دست آسان داشتن * ليك دست از دامن زلف تو نتوان داشتن زلف را گو فكر جمعيت كند تا كى چنين * خود پريشان بودن و مه را پريشان داشتن مىتوان صد بار مردن هر نفس از درد او * ليك نتوان درد او محتاج درمان داشتن جان اگر با من نسازد در غم او گو مساز * مىتوانم من غمش در سينه چون جان داشتن درد او فياض اگر درمان ندارد گو مدار * مىتوان اين درد را بهتر ز درمان داشتن

625

به نوميدى ستم باشد ز راه دوست برگشتن * چو اشك و آه عاشق ناتوان زير و زبر گشتن پى ديدار آن با هر نگاهى آشنا بايد * شدن چون سرمه در هر ديده و نور نظر گشتن درين طوفان صرصر آرزوى شعلگى خامست * ندارى خانه گر در سنگ نتوانى شرر گشتن نه بر كف داغ عشق و نه به سر ژوليده موييها * چه لازم بر سر تير حوادث پى سپر گشتن روايى هرچه بينى نارواييها از آن خوش‌تر * شدن سنگ سيه بهتر درين دوران كه زر گشتن تفاوت در ميان خوبرويان نقض يكرنگيست * به هرجا كاسهء شيرست مىبايد شكر گشتن تماشاى دل خود كن چه لازم همچو آيينه * پى دريوزهء ديدار دايم دربه‌در گشتن نمىدانم كدامين عيشم امشب زار خواهد كشت * گهش درياى افتادن گهى برگرد سر گشتن ترا شوق نجف فياض اگر در خاك غلطاند * عجب نبود فلك را هم همين كامست در گشتن

626

چو گرد چند به دنبال كاروان گشتن * توان به بال‌وپر مصرعى جهان گشتن مراد جلوهء نازست از سهىقدان * و گرنه گرد سر سرو مىتوان گشتن
هامش
( 1 ) - ابرش ، اسبى كه موى سرخ و سياه و سپيد يا نقطه‌هايى مخالف رنگ خود دارد .