623
دل به ياد تو سرخوشست همان * شعلهء شوق سركشست همان
پر برآوردم از خدنگ جفا * مژه دستى به تركشست همان
كرد آشفته خاطر جمعى * طرهء او مشوشست همان
توتيا گشت استخوان و مرا * چشم برگرد ابرشست « 1 » همان
گر شوم دور از تو روزى چند * كششت در كشاكشست همان
بجهد گر سپندى از آتش * بازگشتش به آتشست همان
ناخوشيها اگرچه ديد بسى * دل فياض ازو خوشست همان
624
مىتوان از زندگانى دست آسان داشتن * ليك دست از دامن زلف تو نتوان داشتن
زلف را گو فكر جمعيت كند تا كى چنين * خود پريشان بودن و مه را پريشان داشتن
مىتوان صد بار مردن هر نفس از درد او * ليك نتوان درد او محتاج درمان داشتن
جان اگر با من نسازد در غم او گو مساز * مىتوانم من غمش در سينه چون جان داشتن
درد او فياض اگر درمان ندارد گو مدار * مىتوان اين درد را بهتر ز درمان داشتن
625
به نوميدى ستم باشد ز راه دوست برگشتن * چو اشك و آه عاشق ناتوان زير و زبر گشتن
پى ديدار آن با هر نگاهى آشنا بايد * شدن چون سرمه در هر ديده و نور نظر گشتن
درين طوفان صرصر آرزوى شعلگى خامست * ندارى خانه گر در سنگ نتوانى شرر گشتن
نه بر كف داغ عشق و نه به سر ژوليده موييها * چه لازم بر سر تير حوادث پى سپر گشتن
روايى هرچه بينى نارواييها از آن خوشتر * شدن سنگ سيه بهتر درين دوران كه زر گشتن
تفاوت در ميان خوبرويان نقض يكرنگيست * به هرجا كاسهء شيرست مىبايد شكر گشتن
تماشاى دل خود كن چه لازم همچو آيينه * پى دريوزهء ديدار دايم دربهدر گشتن
نمىدانم كدامين عيشم امشب زار خواهد كشت * گهش درياى افتادن گهى برگرد سر گشتن
ترا شوق نجف فياض اگر در خاك غلطاند * عجب نبود فلك را هم همين كامست در گشتن
626
چو گرد چند به دنبال كاروان گشتن * توان به بالوپر مصرعى جهان گشتن
مراد جلوهء نازست از سهىقدان * و گرنه گرد سر سرو مىتوان گشتن
هامش
( 1 ) - ابرش ، اسبى كه موى سرخ و سياه و سپيد يا نقطههايى مخالف رنگ خود دارد .