620
تا چند درين نمكده غمناك نشينيم * وقتست كه بر تارك افلاك نشينيم
ما مرغ چمنپرور عرشيم كه گفتست * كز ذروه فرود آمده در خاك نشينيم
گرديم و ز دامان كسى اوج نگيريم * حيفست كه بر دامن افلاك نشينيم
بىرخصت ما نشئه به مستان ندهد مى * ظلمست كه فرمانبر ترياك نشينيم
در بزم طرب غير ملامت نفزايد * كو حلقهء ماتم كه طربناك نشينيم
كو يارى طالع كه به تقريب شهادت * در سايهء شمشير تو چالاك نشينيم
كو زهرهء شيرى كه به هنگام تغافل * همچهره به آن غمزهء بىباك نشينيم
فياض توان دادِ دل از عيش ابد داد * يك لحظه كه در حلقهء فتراك نشينيم
621
ديده را از پرتو روى تو تابى مىدهيم * گلشن نظّاره را از شعله آبى مىدهيم
از لب لعلت حديثى بر زبان مىآوريم * گفتگو را غوطه در موج شرابى مىدهيم
پيچ و تاب عطسه در مغز جهان مىافكنيم * چون ز بزم دل برون بوى كبابى مىدهيم
مىكنيم آغوش مژگانى به سيل گريه باز * موج را بر روى دريا اضطرابى مىدهيم
فتنهاى از هر طرف بيدار مىگردد ز خواب * چون به ياد چشم مستش تن به خوابى مىدهيم
زنگ آلايش برون از دامن هستى نرفت * اين كتان را شستشو در ماهتابى مىدهيم
فوج معنى هر طرف فياض مىگردد روان * چون عنان گفتگو را پيچ و تابى مىدهيم
622
ز مژگان چند چون ابر بهاران * سرشك لالهگون بارم چو باران
به خاك كوهكن برمىفروزم * چراغ نالهاى در كوهساران
خط سبزش مرا شوريدهتر كرد * جنون كهنه نو شد در بهاران
سمندش را به جولان خواهد آورد * بلنداقبالى اين خاكساران
جدايى نو محبت را بلاييست * به من در هجر او رحمست ياران
كشاكش با تمناى تو دارد * بنازم حسرت اميدواران
نگه را رخصت خونريزيى ده * قرارى كردهاى با بىقراران
به مژگان تو در خنجر گذاريست * نگاهت آن سر خنجرگذاران
به غير از خارخار دل نچيدم * گلى در آرزوى گلعذاران
مرا در دوستدارى عمر بگذشت * نديدم دوستى زين دوستداران
نبيند تيرهروز و روزگارى * چون من فياض كس در روزگاران