چون نبض خسته مىجهد اينجا دل مسيح * بيمار عشق را چه به دارالشفا بريم
اظهار درد بيشتر از درد مىكشد * صد درد مىكشيم كه نام دوا بريم
صد ره به ما مطالب كونين عرض كرد * همت نهشت دست به سوى دعا بريم
تكليف پادشاهى دنيا به ما مكن * دردسرى كه هيچ ندارد كجا بريم
بيگانگان به درد دل ما نمىرسند * اين تحفه به كه بر در آن آشنا بريم
فياض حرف عقل چه لازم به بزم عشق * در پيش پادشاه چه نام گدا بريم
614
از فكر خال و طرهء جانانه بگذريم * دامست به كه از سر اين دانه بگذريم
زان پيشتر كه عمر به افسانه بگذرد * يك دم بيا به جانب ميخانه بگذريم
زنّار عشق بر كمر ما زند چو تيغ * چون رشتهگر به سبحهء صد دانه بگذريم
جا در دل زمانه نكرديم تا بكى * در گوش روزگار چو افسانه بگذريم
دل خون كنيم تا دگرى تر كند دماغ * زين بزمم همچو ساغر و پيمانه بگذريم
اى شمع ياد سوختگان حجّ اكبرست * يك شب بيا به تربت پروانه بگذريم
از خانه بگذريم كه آيد چو سيل مرگ * چندان امان كجاست كه از خانه بگذريم
جز عشق ره به كوى حقيقت نمىبرد * از قيل و قال بحث حكيمانه بگذريم
رندانه نيست صحبت فياض عيبجو * زين آرزو بهست كه رندانه بگذريم
615
هر دم ز گرمخويى خود برفروزيم * پر گرم هم مباش كه ترسم بسوزيم
باشد دهان تنگ توام روزى از ازل * زانست كز ازل به جهان تنگروزيم
زان شب كه دل به زلف سياه تو بند شد * روشن نمود بر همه كس تيرهروزيم
خوش آنكه اين لباس عناصر بيفكنم * تا چند بر بدن ز غذا پنبه دوزيم
فياض تا به عيش ابد دل نهادهايم * دل خوش نمىشود ز نشاط دوروزيم
616
آهى از دل از پى دفع گزندى مىكشيم * چشم بد را سرمه از دود سپندى مىكشيم
تا شبى سرو قد او سايه بر ما افكند * ما و دل هر صبح ياهوى بلندى مىكشيم
ناتوانى بين كه در عشق تو بار عالمى * با تن زارى و جان دردمندى مىكشيم
آستانت از وجود ما گرانى مىكشد * پاى رغبت از سر كوى تو چندى مىكشيم
هر زمان فياض با اين تلخكاميهاى خويش * كاسهء زهرى ز لعل نوشخندى مىكشيم