تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥
چون نبض خسته مىجهد اينجا دل مسيح * بيمار عشق را چه به دارالشفا بريم اظهار درد بيشتر از درد مىكشد * صد درد مىكشيم كه نام دوا بريم صد ره به ما مطالب كونين عرض كرد * همت نهشت دست به سوى دعا بريم تكليف پادشاهى دنيا به ما مكن * دردسرى كه هيچ ندارد كجا بريم بيگانگان به درد دل ما نمىرسند * اين تحفه به كه بر در آن آشنا بريم فياض حرف عقل چه لازم به بزم عشق * در پيش پادشاه چه نام گدا بريم

614

از فكر خال و طرهء جانانه بگذريم * دامست به كه از سر اين دانه بگذريم زان پيشتر كه عمر به افسانه بگذرد * يك دم بيا به جانب ميخانه بگذريم زنّار عشق بر كمر ما زند چو تيغ * چون رشته‌گر به سبحهء صد دانه بگذريم جا در دل زمانه نكرديم تا بكى * در گوش روزگار چو افسانه بگذريم دل خون كنيم تا دگرى تر كند دماغ * زين بزمم همچو ساغر و پيمانه بگذريم اى شمع ياد سوختگان حجّ اكبرست * يك شب بيا به تربت پروانه بگذريم از خانه بگذريم كه آيد چو سيل مرگ * چندان امان كجاست كه از خانه بگذريم جز عشق ره به كوى حقيقت نمىبرد * از قيل و قال بحث حكيمانه بگذريم رندانه نيست صحبت فياض عيب‌جو * زين آرزو بهست كه رندانه بگذريم

615

هر دم ز گرم‌خويى خود برفروزيم * پر گرم هم مباش كه ترسم بسوزيم باشد دهان تنگ توام روزى از ازل * زانست كز ازل به جهان تنگ‌روزيم زان شب كه دل به زلف سياه تو بند شد * روشن نمود بر همه كس تيره‌روزيم خوش آنكه اين لباس عناصر بيفكنم * تا چند بر بدن ز غذا پنبه دوزيم فياض تا به عيش ابد دل نهاده‌ايم * دل خوش نمىشود ز نشاط دوروزيم

616

آهى از دل از پى دفع گزندى مىكشيم * چشم بد را سرمه از دود سپندى مىكشيم تا شبى سرو قد او سايه بر ما افكند * ما و دل هر صبح ياهوى بلندى مىكشيم ناتوانى بين كه در عشق تو بار عالمى * با تن زارى و جان دردمندى مىكشيم آستانت از وجود ما گرانى مىكشد * پاى رغبت از سر كوى تو چندى مىكشيم هر زمان فياض با اين تلخكاميهاى خويش * كاسهء زهرى ز لعل نوشخندى مىكشيم