617
حاشا كه غير عشق حديث دگر كنيم * يك حرف خواندهايم كه يك عمر بر كنيم
اسباب از براى مسبب بود به كار * ما از پى كلاه چرا ترك سر كنيم
بر ما جهان ز خاطر مورست تنگتر * جاى دگر كجاست كه فكر دگر كنيم
رنگست رنگ بوسهء حورش بر آينه * دستى كه با خيال تو شب در كمر كنيم
مطرب تو داد ناله ، من از گريه مىدهم * چون ابر و برق اگر مدد يكديگر كنيم
شرمنده سر ز دنيى و عقبى شديم شكر * ما را نهشت عشق كه فكر دگر كنيم
در راه عاشقى خطرى چون رفيق نيست * ما بيخودان مباد كه خود را خبر كنيم
افسانه بهر خواب بود طرفه اينكه ما * گردد خراب خواب چو افسانه سر كنيم
تنگست خاطر از غم عشق آن قدر كه هست * ممكن گهى كه خاطر ازين تنگتر كنيم
جايى كه شهسوار فنا تيغ بركشد * جان مىبريم اگر تن خود را سپر كنيم
فياض فتح باب دل از سر گذشتنست * پا مىخوريم يك دم اگر فكر سر كنيم
618
تا بكى بر بستر آرام تن بازافكنيم * كى بود كى خويش را در دام پرواز افكنيم
گوشهء امنى ندارد منزل وارستگى * خويش را در مأمن چنگال شهباز افكنيم
بىخراش سينه زلف بىگره دان ناله را * پيچ و تابى چند در ابريشم ساز افكنيم
شكوهء نازك ندارد تاب آسيب نقاب * پردهء پوشيدگى از چهرهء راز افكنيم
ناز بالش از پر عنقا كنيم از بهر خواب * پهلوى راحت اگر بر بستر ناز افكنيم
وقت آن آمد كه با گل در چمن هر صبحگاه * از صداى خنده آوازى به آواز افكنيم
در هواى وصل او فياض هردم از شتاب * صد گره از بالوپر از شوق پرواز افكنيم
619
ما به بدنامى تلاش نيكنامى مىكنيم * پختگيها در نظر داريم و خامى مىكنيم
دوستان ما را به كام دشمنان مىخواستند * ما ز دشمنكامى خود دوستكامى مىكنيم
ناتماميهاى ما گر عشق خوبانست و بس * ما تمامى را فداى ناتمامى مىكنيم
صيد ما بايست شد صيادى ما بهر چيست * در حقيقت دانهاى بوديم و دامى مىكنيم
چون نخندد بر شتاب ما درنگ ديگران * ما كه با اين كند سيرى تيزگامى مىكنيم
كاملان را بر سر شاگردى ما جنگهاست * ما فلاطون را به يك تعليم عامى مىكنيم
با همه لافى كه در دانش ترا فياض هست * گر تو گفتى اين غزل را ما غلامى مىكنيم