تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦

617

حاشا كه غير عشق حديث دگر كنيم * يك حرف خوانده‌ايم كه يك عمر بر كنيم اسباب از براى مسبب بود به كار * ما از پى كلاه چرا ترك سر كنيم بر ما جهان ز خاطر مورست تنگ‌تر * جاى دگر كجاست كه فكر دگر كنيم رنگست رنگ بوسهء حورش بر آينه * دستى كه با خيال تو شب در كمر كنيم مطرب تو داد ناله ، من از گريه مىدهم * چون ابر و برق اگر مدد يكديگر كنيم شرمنده سر ز دنيى و عقبى شديم شكر * ما را نهشت عشق كه فكر دگر كنيم در راه عاشقى خطرى چون رفيق نيست * ما بيخودان مباد كه خود را خبر كنيم افسانه بهر خواب بود طرفه اينكه ما * گردد خراب خواب چو افسانه سر كنيم تنگست خاطر از غم عشق آن قدر كه هست * ممكن گهى كه خاطر ازين تنگ‌تر كنيم جايى كه شهسوار فنا تيغ بركشد * جان مىبريم اگر تن خود را سپر كنيم فياض فتح باب دل از سر گذشتنست * پا مىخوريم يك دم اگر فكر سر كنيم

618

تا بكى بر بستر آرام تن بازافكنيم * كى بود كى خويش را در دام پرواز افكنيم گوشهء امنى ندارد منزل وارستگى * خويش را در مأمن چنگال شهباز افكنيم بىخراش سينه زلف بىگره دان ناله را * پيچ و تابى چند در ابريشم ساز افكنيم شكوهء نازك ندارد تاب آسيب نقاب * پردهء پوشيدگى از چهرهء راز افكنيم ناز بالش از پر عنقا كنيم از بهر خواب * پهلوى راحت اگر بر بستر ناز افكنيم وقت آن آمد كه با گل در چمن هر صبحگاه * از صداى خنده آوازى به آواز افكنيم در هواى وصل او فياض هردم از شتاب * صد گره از بال‌وپر از شوق پرواز افكنيم

619

ما به بدنامى تلاش نيك‌نامى مىكنيم * پختگيها در نظر داريم و خامى مىكنيم دوستان ما را به كام دشمنان مىخواستند * ما ز دشمن‌كامى خود دوستكامى مىكنيم ناتماميهاى ما گر عشق خوبانست و بس * ما تمامى را فداى ناتمامى مىكنيم صيد ما بايست شد صيادى ما بهر چيست * در حقيقت دانه‌اى بوديم و دامى مىكنيم چون نخندد بر شتاب ما درنگ ديگران * ما كه با اين كند سيرى تيزگامى مىكنيم كاملان را بر سر شاگردى ما جنگهاست * ما فلاطون را به يك تعليم عامى مىكنيم با همه لافى كه در دانش ترا فياض هست * گر تو گفتى اين غزل را ما غلامى مىكنيم
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 316 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده