تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣

609

در طور فنا وعدهء ديدار شنيديم * اين مژده ز لعل لب دلدار شنيديم بىچشم درين نامه بسى مسئله خوانديم * بىگوش درين پرده بس اسرار شنيديم اى فلسفيان مژده كه در ميكدهء عشق * بوى قِدمى از در و ديوار شنيديم يك نغمهء مستانه كه بىپرده سروديم * بس طعنه كه از مردم هشيار شنيديم آزادگيى نيست چو پرواز به كامست * اين زمزمه از مرغ گرفتار شنيديم از بادهء تحقيق به جامى خبرى نيست * اين نكته ز مستان خبردار شنيديم كس راه به سر منزل تقدير ندارد * در مدرسه اين مسئله بسيار شنيديم از ما خبر عشرت گلزار چه پرسى * ما نام گل از گوشهء دستار شنيديم آن حرف كه منصور از آن بر سر دارست * موسى ز شجر ما ز سردار شنيديم رازى كه ازل تا به ابد كس نشنيدست * از يك مژه برهم زدن يار شنيديم طومار زمان بر چه زبر داشت بتدريج * ما آن همه فياض به‌يك‌بار شنيديم

610

ما به زير آسمان مشتى فروزان فروزان‌گوهريم * آتشيم آتش و ليكن در ته خاكستريم در مزاج لاله و در طبع گل آبيم آب * ليك بر خار و خس اين دشت باد صرصريم از متاع رنگ و بو رنگين متاعى چيده‌ايم * حيف كش بر جاى بگذاريم و غافل بگذريم رفته در زنگ طبيعت همچو شمشيريم ليك * چون برآييم از غلاف تن سراپا جوهريم جلوه‌گاه ماوراى چرخ و انجم كرده‌اند * اين جهان ديگرست و ما جهان ديگريم وه كه ما را زردرويى خوش رواجى داده بود * آسمان پنداشت يك‌چندى كه ما مشت زريم جزر و مدّست اينكه گاهى بحر و گاهى قطره‌ايم * قبض و بسطست اينكه گاهى شعله گاهى اخگريم جوهر شرعيم و در صندوقِ ديو رهزنيم * گوهر عقليم و در درياى عقل كافريم شعله از خود مىكشيم و موج در خود مىزنيم * آتش ياقوت شادابيم و آب گوهريم هفت دريا گر بجوشد ما چو گوهر در تهيم * نُه فلك گر آب گردد ما چو روغن بر سريم رنگ صد انديشه ريزيم و فروريزيم باز * در ديار آرزو هم بت‌شكن هم بتگريم هر زمان ما را به دست ديگرى مىپرورند * خاك را شاخ گليم و آب را نيلوفريم عشرت از ما مىكشد ما هرچه از غم مىكشيم * خنده را فرمان دهيم و گريه را فرمان بريم عشق را دامان پاكيم و وفا را خاك راه * حسن را آيينه و آيينه را خاكستريم با دلى يك پيرهن از شيشه نازك‌تر كه هست * مبتلاى خاطرى از برگ گل نازك‌تريم قبله‌اى داريم غير از كعبهء اسلاميان * كز درش يك لحظه برداريم اگر سر كافريم