غير را پامال او ديديم و مرديم از حسد * ياد ايامى كه ما هم اعتبارى داشتيم
خدمت روشنگران خضرِ رهِ اين چشمه شد * سالها آيينه بوديم و غبارى داشتيم
در خزان رنگ ما فياض دمسردى مكن * پيش ازين ما نيز دستى بر بهارى داشتيم
602
چو گوى عرصهء آفاق را بسر گشتيم * كه تا چو چوگان از هرچه بود برگشتيم
به طول و عرض تمناى ما جهان كم بود * اميد خود به تو بستيم و مختصر گشتيم
به پاى آه سحر چون دعاى بىتأثير * هزار بار به گردون شديم و برگشتيم
به هرچه شست گشادند ما هدف بوديم * به هركه تيغ كشيدند ما سپر گشتيم
نزد غيورى ما حلقه بردرى فياض * اگرچه در همه آفاق دربهدر گشتيم
603
دل را به سر زلف تو دلدار سپرديم * شاديم كه اين مُهره به آن مار سپرديم
معمارى ويرانه جز از سيل نيايد * معمورهء دل را به غم يار سپرديم
آزادهدلان شورِ دل تنگ ندانند * اين نغمه به مرغان گرفتار سپرديم
داغ غم پنهان تو در پرده نسازد * اين گل به كُله گوشهء اظهار سپرديم
فياض شد آن شرط كه ديگر نستانيم * آن روز كه ما ديده به ديدار سپرديم
604
پنبه در گوش نهاديم و خبردار شديم * بار بر دوش گرفتيم و سبكبار شديم
زهرها تعبيه در شهد تمنا بودست * مفت ما بود كه ناخورده خبردار شديم
جام لبريز به ما دست هوس مىپيمود * خاك در كاسهء ما بود چو بيدار شديم
مى منصور به دل برق انا الحق مىزد * سر قدم ساخته تا جلوهگه دار شديم
روز بَد نوبت بىدردى ما بود گذشت * شكر للّه كه به صد درد گرفتار شديم
چهرهاش تاب گرانبارى نظّاره نداشت * ديده بستيم و به دريوزهء ديدار شديم
كه كند چارهء فياض تو ، چون ما و مسيح * هر دو در كوى تو يكمرتبه بيمار شديم
605
گوهريم و بر بساط دهر يكتاى خوديم * قطرهايم و در وجود خويش درياى خوديم
گردش ما را فضايى غير ما در كار نيست * ما كه خود صحرانورد خويش و صحراى خوديم
ما به برق خود نقاب خودنمايى سوختيم * گرچه پنهانيم بر اغيار پيداى خوديم
ما درين درياى بىبن همچو موج افتادهايم * گرچه زنجيريم سر تا پاى بر پاى خوديم
منت آزردگيها هيچكس بر ما نداشت * ما خراب طالع بىطالعىهاى خوديم