تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
غير را پامال او ديديم و مرديم از حسد * ياد ايامى كه ما هم اعتبارى داشتيم خدمت روشنگران خضرِ رهِ اين چشمه شد * سالها آيينه بوديم و غبارى داشتيم در خزان رنگ ما فياض دم‌سردى مكن * پيش ازين ما نيز دستى بر بهارى داشتيم

602

چو گوى عرصهء آفاق را بسر گشتيم * كه تا چو چوگان از هرچه بود برگشتيم به طول و عرض تمناى ما جهان كم بود * اميد خود به تو بستيم و مختصر گشتيم به پاى آه سحر چون دعاى بىتأثير * هزار بار به گردون شديم و برگشتيم به هرچه شست گشادند ما هدف بوديم * به هركه تيغ كشيدند ما سپر گشتيم نزد غيورى ما حلقه بردرى فياض * اگرچه در همه آفاق دربه‌در گشتيم

603

دل را به سر زلف تو دلدار سپرديم * شاديم كه اين مُهره به آن مار سپرديم معمارى ويرانه جز از سيل نيايد * معمورهء دل را به غم يار سپرديم آزاده‌دلان شورِ دل تنگ ندانند * اين نغمه به مرغان گرفتار سپرديم داغ غم پنهان تو در پرده نسازد * اين گل به كُله گوشهء اظهار سپرديم فياض شد آن شرط كه ديگر نستانيم * آن روز كه ما ديده به ديدار سپرديم

604

پنبه در گوش نهاديم و خبردار شديم * بار بر دوش گرفتيم و سبكبار شديم زهرها تعبيه در شهد تمنا بودست * مفت ما بود كه ناخورده خبردار شديم جام لبريز به ما دست هوس مىپيمود * خاك در كاسهء ما بود چو بيدار شديم مى منصور به دل برق انا الحق مىزد * سر قدم ساخته تا جلوه‌گه دار شديم روز بَد نوبت بىدردى ما بود گذشت * شكر للّه كه به صد درد گرفتار شديم چهره‌اش تاب گران‌بارى نظّاره نداشت * ديده بستيم و به دريوزهء ديدار شديم كه كند چارهء فياض تو ، چون ما و مسيح * هر دو در كوى تو يك‌مرتبه بيمار شديم

605

گوهريم و بر بساط دهر يكتاى خوديم * قطره‌ايم و در وجود خويش درياى خوديم گردش ما را فضايى غير ما در كار نيست * ما كه خود صحرانورد خويش و صحراى خوديم ما به برق خود نقاب خودنمايى سوختيم * گرچه پنهانيم بر اغيار پيداى خوديم ما درين درياى بىبن همچو موج افتاده‌ايم * گرچه زنجيريم سر تا پاى بر پاى خوديم منت آزردگيها هيچ‌كس بر ما نداشت * ما خراب طالع بىطالعىهاى خوديم
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 311 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده