تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
با ما بجز جفاى دو عالم نمانده است * از دل غبار محرم و بيگانه برده‌ايم فياض اگر خراب شود آسمان چه باك * ما هرچه بردنيست ازين خانه برده‌ايم

592

بزم عشرت تا ز خون دل مهيا كرده‌ايم * غصه‌ها حل كرده و در حلق مينا كرده‌ايم غير شرح بىقرارى نيست در طومار موج * ته بته اين نامهء سربسته را وا كرده‌ايم ما ز خود گم گشته بوديم از تو تا بوديم دور * خويش را امروز در پيش تو پيدا كرده‌ايم از غبار خاطر آزرده در گلزار عيش * مشت خاكى بىتو در چشم تماشا كرده‌ايم موجها هريك به رنگى كام مىگيرند ازو * كشتى خود را سبيل راه دريا كرده‌ايم خوشه‌بنديهاى كام از كشتزار ما مجو * ما گياه خويش را با برق سودا كرده‌ايم شهپر پرواز اوج همت ما كس نداشت * مشق بال افشانى اين جلوه تنها كرده‌ايم با علوّ سركشيها دشمن از ما ايمنست * آتشيم امّا به خس عهد مدارا كرده‌ايم لذت آوارگى كرديم تا بر خلق فاش * خضر را فياض سرگردان صحرا كرده‌ايم

593

گاه خود خورديم و گاهى صرف مردم كرده‌ايم * مدتى از پهلوى خود ما تنعم كرده‌ايم ناله گر در دل شكستيم از شكيبايى نبود * آتشين بود آه بر گردون ترحم كرده‌ايم نشئه‌اى شايد ببخشد عمر اگر باقى بود * باده‌اى از خون دل عمريست در خم كرده‌ايم عشق از خاصيت خود مىرساند دل به دل * ورنه ما در عشقبازى راه خود گم كرده‌ايم كاشيان فياض از ما آبرو كم ديده‌اند * آبروى خويش صرف مردم قم كرده‌ايم

594

شب در نظارهء رخش ابرام كرده‌ايم * صد كار پخته از نگهى خام كرده‌ايم ما زادهء ديار قفس با شكست بال * پرواز سرحد شكن دام كرده‌ايم كارى به مدعا نشود جز به وصل يار * ما امتحان نامه و پيغام كرده‌ايم شهدى كه چاشنى به شكرخند مىدهد * نوش از تبسم لب دشنام كرده‌ايم فياض را ز اهل ديانت شمرده‌ايم * اين قوم را ببين كه چه بدنام كرده‌ايم

595

راه بيرون شد درين دشت الم گم كرده‌ايم * آهوييم و پيش اين صياد رم گم كرده‌ايم غيرتش نگذاشت كآيم از در هستى درون * خويشتن را در بيابان عدم گم كرده‌ايم بعد وصل كعبه دورى باب مشتاقان نبود * بسته‌ايم احرام و خود را در حرم گم كرده‌ايم موسى وقتيم و افتاده ز چشم كوه طور * عيسىعهديم و نقد فيض دم گم كرده‌ايم