زادهء درديم اسباب طرب از ما مجو * وجه شادى در ره تحصيل غم گم كردهايم
پادشاهانيم و گردون پايتخت ما ولى * بىمبالاتى نگر طبل و علم گم كردهايم
خدمت بتخانه گر كرديم عيب ما مگير * ما كليد كعبه در بيت الصنم گم كردهايم
در ره دل عقل و هوش اول قدم درباختيم * بهر يك آيينه چندين جام جم گم كردهايم
راه اگر پيدا شود معلوم خواهد شد كه ما * اندرين وادى رهى در هر قدم گم كردهايم
آشيان بر بوتهء خارى نهاديم و خوشيم * ما كه پرواز گلستان ارم گم كردهايم
ره بسى گم شد درين وادى ز ما فياض ليك * راه نزديكى چنين هموار كم گم كردهايم
596
در شمار كوى جانان كعبه را كم ديدهايم * خاك راهش را به چشم آب زمزم ديدهايم
ما سيهبختان غم آيينهء آب حيات * در سواد تيرهروزيهاى ماتم ديدهايم
مشت اجزاى غبار ما بود ايمن ز باد * در هواى چشم تر شيرازهء نم ديدهايم
پيرى ما را خبر از تركتاز مرگ نيست * ما و دل در كودكيها ماتم هم ديدهايم
چون به طوفان كار ما افتد كه از سستى بخت * كشتى خود را زبون موج شبنم ديدهايم
تا شراب دوستى از جام دشمن خوردهايم * سرمهء بيگانگى در چشم محرم ديدهايم
بر چراغ هستى افشانديم تا دامان فقر * شمع خود را بر مزار هر دو عالم ديدهايم
خواندهاى فياض تا درسى ز علم عاشقى * عقل كل را بارها پيش تو ملزم ديدهايم
597
در بزم يار تا ز ادب پا كشيدهايم * خون خوردهايم گر لب ساغر مكيدهايم
چون شيشه راز دل به كسى سر نكردهايم * خون خوردهايم چون خم و دم دركشيدهايم
چاك كفن گواه كه ما هم به عمر خويش * پيراهنى به كام دل خود دريدهايم
در راه عشق پاى تو سنگ ره تو بس * ما پاشكستهايم و به منزل رسيدهايم
ره از در طلب قدمى تا به مطلبست * ما خود به هرزه راه درازى بريدهايم
معشوق را به ديدهء عاشق توان شناخت * ما را مساز تيره كه ما نور ديدهايم
فياض لب به خواهش ما تر مكن كه ما * خونابهايم و از دل حسرت چكيدهايم
598
جدا ز طرهء تابيدهء تو بىتابيم * به ياد لعل تو خونين جگر چو عنّابيم
از آن چو موج نبينيم روى ساحل را * كه پاشكستهء دريا بسان گردابيم
هميشه در شب غم با خيال مهرويان * فسرده خاطر و روشنروان چو مهتابيم
ز خاك فقر و فنا سرمهاى نمىبخشند * بيا كه چشم سيهكردگان اسبابيم