هرچه در گوش تو آهسته رقيبان گويند * من به آواز بلندش ز تغافل شنوم
كشت فياض ز غيرت دل بىتاب مرا * تا كى از وى سخن تاب و تحمل شنوم
585
جمال شاهد رحمت فزايد از گنهم * كه خال چهرهء عفوست نامهء سيهم
به نقد هستى من سكهء فنا زدهاند * به ملك فقر كنون عمرهاست پادشهم
سرم به گنبد گردون فرونمىآيد * كه در قلمرو ديگر زدند بارگهم
عجب كه تا به ابد هم رسم به منزل وصل * كه عشق او ز ازل كرده است رو برهم
ز شرمگينى آن نازنين چنان خجلم * كه در نظارهء او آب مىشود نگهم
به پرشكستگى خويش الفتى دارم * كه تنگناى قفس را به گلستان ندهم
چنان ز خواب عدم جستم از ازل فياض * كه تا ابد نتوانم نهاد ديده به هم
586
ز چشمان تو راز خويش را بنهفته مىخواهم * بسى ترسيدهام اين فتنهها را خفته مىخواهم
ز بدگويىّ دشمن راز دل پوشيده مىدارم * ز دمسردىّ غير اين غنچه را نشكفته مىخواهم
ز مژگان قطرههاى اشك را در ديده مىدزدم * ز رشك اين گوهر شاداب را ناسفته مىخواهم
سر زلفى پريشان كن كه همچون روزگار خود * دو روزى خاطر ايام را آشفته مىخواهم
زبان چون غنچهء سوسن به هم پيچيدهام فياض * مگر درد دل ناگفتنى را گفته مىخواهم
587
بر گرد رخت سبزه و گل سر زده درهم * دارد چمنت برگ گل و سبزهء ترهم
شيرينى و شورى ز شكر خند و ز دشنام * در حقهء لعل تو نمك هست و شكر هم
كوته نكند دست تطاول ز اسيران * زلف تو كه از دوش گذشتست و كمر هم
گر صلح نخواهى به من از جنگ چه مانع * برخيز كه ما تيغ نهاديم و سپر هم
مرغان چمن بال به پرواز شكستند * ما را نبود قوّت افشاندن پر هم
از هول شب گور نترسيم كه ما را * بسيار شب اينطور گذشتست و بتر هم
فياض برد دردسر از كوى تو فردا * سهلست مداراى تو يك روز دگر هم
588
عمريست تا جدا ز تو مهوش نشستهايم * پروانهايم و دور ز آتش نشستهايم
با آنكه عيش از دل ما نسخه مىبرد * دايم چو زلف يار مشوش نشستهايم
در انتظار سرمهء گردى از آن سوار * عمريست چشم بر ره آتش نشستهايم
فارغ نشد رقيب ز خميازه چون كمان * تا ما به پهلوى تو چو تركش نشستهايم