تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
هرچه در گوش تو آهسته رقيبان گويند * من به آواز بلندش ز تغافل شنوم كشت فياض ز غيرت دل بىتاب مرا * تا كى از وى سخن تاب و تحمل شنوم

585

جمال شاهد رحمت فزايد از گنهم * كه خال چهرهء عفوست نامهء سيهم به نقد هستى من سكهء فنا زده‌اند * به ملك فقر كنون عمرهاست پادشهم سرم به گنبد گردون فرونمىآيد * كه در قلمرو ديگر زدند بارگهم عجب كه تا به ابد هم رسم به منزل وصل * كه عشق او ز ازل كرده است رو برهم ز شرمگينى آن نازنين چنان خجلم * كه در نظارهء او آب مىشود نگهم به پرشكستگى خويش الفتى دارم * كه تنگناى قفس را به گلستان ندهم چنان ز خواب عدم جستم از ازل فياض * كه تا ابد نتوانم نهاد ديده به هم

586

ز چشمان تو راز خويش را بنهفته مىخواهم * بسى ترسيده‌ام اين فتنه‌ها را خفته مىخواهم ز بدگويىّ دشمن راز دل پوشيده مىدارم * ز دم‌سردىّ غير اين غنچه را نشكفته مىخواهم ز مژگان قطره‌هاى اشك را در ديده مىدزدم * ز رشك اين گوهر شاداب را ناسفته مىخواهم سر زلفى پريشان كن كه همچون روزگار خود * دو روزى خاطر ايام را آشفته مىخواهم زبان چون غنچهء سوسن به هم پيچيده‌ام فياض * مگر درد دل ناگفتنى را گفته مىخواهم

587

بر گرد رخت سبزه و گل سر زده درهم * دارد چمنت برگ گل و سبزهء ترهم شيرينى و شورى ز شكر خند و ز دشنام * در حقهء لعل تو نمك هست و شكر هم كوته نكند دست تطاول ز اسيران * زلف تو كه از دوش گذشتست و كمر هم گر صلح نخواهى به من از جنگ چه مانع * برخيز كه ما تيغ نهاديم و سپر هم مرغان چمن بال به پرواز شكستند * ما را نبود قوّت افشاندن پر هم از هول شب گور نترسيم كه ما را * بسيار شب اين‌طور گذشتست و بتر هم فياض برد دردسر از كوى تو فردا * سهلست مداراى تو يك روز دگر هم

588

عمريست تا جدا ز تو مهوش نشسته‌ايم * پروانه‌ايم و دور ز آتش نشسته‌ايم با آنكه عيش از دل ما نسخه مىبرد * دايم چو زلف يار مشوش نشسته‌ايم در انتظار سرمهء گردى از آن سوار * عمريست چشم بر ره آتش نشسته‌ايم فارغ نشد رقيب ز خميازه چون كمان * تا ما به پهلوى تو چو تركش نشسته‌ايم
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 306 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده