هر سؤالى كه داشتم فياض * از لب او جواب مىبينم
582
ز گرمى دستگاه اهل عالم تنگ مىبينم * شرروارى گمان گر هست هم در سنگ مىبينم
به رنگ و بو ميالا دامن خواهش درين گلشن * كه زير پردهء هر غنچه صد نيرنگ مىبينم
حقيقت در لباس هر مجازى جلوهها دارد * فروغ آتش طورست گر من رنگ مىبينم
تو صيادى و الفتجو منِ رم خورده وحشتخو * ترا گر صرفه در صلحست من در جنگ مىبينم
هر آتش آتش طورست و هركو وادى ايمن * ز خود بينى ولى آيينهها در زنگ مىبينم
تو در فكر بدخشانى و هر سنگم بدخشانست * كه خون لعل جارى در رگ هر سنگ مىبينم
نمىدانم چه پيش آمد درين ره عاشقانش را * كه مشت استخوان در هر سر فرسنگ مىبينم
به شكر درد سير آهنگ بينى نغمهء عيشم * دران بزمى كه ساز زُهره بىآهنگ مىبينم
قياس ظاهر از باطن كند بىدرد از من پرس * كه گلها را به رنگ غنچهها دلتنگ مىبينم
به اطفال چمن تعليم شوخيها كه داد امشب * كه طفل غنچه را بسيار شوخ و شنگ مىبينم
گل روى كه دارم در نظر فياض باز امشب * كه چون آيينهء گل خويش را گلرنگ مىبينم
583
خوش آنكه رويت بينم و در روى تو حيران شوم * تو بر رخم خندان شوى من از غمت گريان شوم
آن قدّ رعناى ترا هر لحظه گردم گرد سر * وان سرو بالاى ترا هر دم بلاگردان شوم
تو خنده را بر رغم من در زير لب پنهان كنى * من آشكارا گريم و در زير لب خندان شوم
تو در حيا غلطان شوى از گريهء بىجاى من * وز خندهء پنهان تو من در شكر پنهان شوم
از شرم روگردان تو وز خندهء پنهان تو * سر تا به پا خندان كنم پا تا بسر گريان شوم
چون چشم پوشانى ز من چون روى گردانى ز من * دل آه را ميدان دهد من گريه را دامان شوم
چون درد دل گويم به تو چون كام دل جويم ز تو * نه من كنم فهمش نه تو ازبسكه سرگردان شوم
اشك حيا حيران شود آرايش مژگان شود * بر برگ گل غلطان شود در خاك و خون غلطان شوم
بر سرو مىپوشى قبا بر موى مىبندى كمر * سربسته مىسازى سخن سهلست اگر حيران شوم
از لطف بنوازى مرا از غم بپردازى مرا * چندانكه مىسازى مرا من بيشتر ويران شوم
از پيچ و تاب اين كمر پيچد دلم بر يكديگر * فياض نتوانم دگر كاين درد را درمان شوم
584
چند از گل سخن عرض تجمل شنوم * لاف آشفتگى از طرهء سنبل شنوم
بوى گل آمد و رفت از كف من صبر و قرار * چه كنم آه اگر نالهء بلبل شنوم
پرده بردار كه غيرت به جنون خواهد زد * تا كى از باد صبا وصف رخ گل شنوم