پشت كمان طعنه ز هرجا شود بلند * پهناى سينه را هدف تير مىكنم
در چشمخانه بىسر زلف تو روز هجر * نظّاره را زهر مژه زنجير مىكنم
اى آسمان بترس كه هر شب به ضبط آه * من استخوان براى تو زهگير مىكنم
فياض جادوى نفس بين كه هر نفس * ملك پرى براى تو تسخير مىكنم
579
چون به ياد زلف او زلف غم افشان مىكنم * مىكشم آهىّ و عالم را پريشان مىكنم
گلستان بىروى او بر من جهنم مىشود * من كه دوزخ را به ياد او گلستان مىكنم
دامن وصلش اگر در كف نباشد يك نفس * با گريبان دست را دست و گريبان مىكنم
مىروم از بس بلاگردان نخل قامتش * در ميان جلوه نازش را پشيمان مىكنم
تا نيابم لذت گفتار او را هم ز رشك * گوش را هم بعد ازين چون ديده حيران مىكنم
دردمندم چون روا دارى نمىدانم ز خويش * من كه درد عالمى را از تو درمان مىكنم
كام فياض از تو گر دشوار باشد غم مدار * مىشود نوميد و دشوار تو آسان مىكنم
580
چون به ياد زلف او انديشهآرايى كنم * تارهاى آه را بر دل چليپايى كنم
شد چهل سالم به غفلت در مسلمانى بسست * اربعينى در سر زلف تو ترسايى كنم
كى توان دادن به يك دل داد سوداى ترا * همچو دل هر قطره خون را به كه سودايى كنم
در تماشا يك سر موى ترا شايسته نيست * چون نگه گر هر سر مو را تماشايى كنم
با عنايات ازل دشوارها دشوار نيست * گر تجلّى رو دهد من نيز موسايى كنم
از لب لعل مسيحا معجزت كو نشئهاى * تا به بيماران بىدردى مسيحايى كنم
در بغل گيرم شبى گر قد رعناى ترا * تا قيامت عشوه بر خوبان رعنايى كنم
جلوه هر دم جاى ديگر مىكند حسن رخش * خويش را معذورم ار دانسته هر جايى كنم
شمهاى از لطف پنهان تو كردم آشكار * در تمناى تو عالم را تمنايى كنم
مىتوان آوارگى در گلشن از بويش فكند * مىروم گل را مگر چون لاله صحرايى كنم
ياد همت مىدهد فياض انداز خطر * كشتى خود را همان بهتر كه دريايى كنم
581
حال خود را خراب مىبينم * مرغ دل را كباب مىبينم
تا دم آب تيغ او خوردم * بحرها را سراب مىبينم
مردميهاى چشم او بگذشت * دگر آنها به خواب مىبينم
بس كه پر گشتهام زياد رخت * ذرّه را آفتاب مىبينم