تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 304

مساهمون:

ص٣٠٤
پشت كمان طعنه ز هرجا شود بلند * پهناى سينه را هدف تير مىكنم در چشمخانه بىسر زلف تو روز هجر * نظّاره را زهر مژه زنجير مىكنم اى آسمان بترس كه هر شب به ضبط آه * من استخوان براى تو زهگير مىكنم فياض جادوى نفس بين كه هر نفس * ملك پرى براى تو تسخير مىكنم

579

چون به ياد زلف او زلف غم افشان مىكنم * مىكشم آهىّ و عالم را پريشان مىكنم گلستان بىروى او بر من جهنم مىشود * من كه دوزخ را به ياد او گلستان مىكنم دامن وصلش اگر در كف نباشد يك نفس * با گريبان دست را دست و گريبان مىكنم مىروم از بس بلاگردان نخل قامتش * در ميان جلوه نازش را پشيمان مىكنم تا نيابم لذت گفتار او را هم ز رشك * گوش را هم بعد ازين چون ديده حيران مىكنم دردمندم چون روا دارى نمىدانم ز خويش * من كه درد عالمى را از تو درمان مىكنم كام فياض از تو گر دشوار باشد غم مدار * مىشود نوميد و دشوار تو آسان مىكنم

580

چون به ياد زلف او انديشه‌آرايى كنم * تارهاى آه را بر دل چليپايى كنم شد چهل سالم به غفلت در مسلمانى بسست * اربعينى در سر زلف تو ترسايى كنم كى توان دادن به يك دل داد سوداى ترا * همچو دل هر قطره خون را به كه سودايى كنم در تماشا يك سر موى ترا شايسته نيست * چون نگه گر هر سر مو را تماشايى كنم با عنايات ازل دشوارها دشوار نيست * گر تجلّى رو دهد من نيز موسايى كنم از لب لعل مسيحا معجزت كو نشئه‌اى * تا به بيماران بىدردى مسيحايى كنم در بغل گيرم شبى گر قد رعناى ترا * تا قيامت عشوه بر خوبان رعنايى كنم جلوه هر دم جاى ديگر مىكند حسن رخش * خويش را معذورم ار دانسته هر جايى كنم شمه‌اى از لطف پنهان تو كردم آشكار * در تمناى تو عالم را تمنايى كنم مىتوان آوارگى در گلشن از بويش فكند * مىروم گل را مگر چون لاله صحرايى كنم ياد همت مىدهد فياض انداز خطر * كشتى خود را همان بهتر كه دريايى كنم

581

حال خود را خراب مىبينم * مرغ دل را كباب مىبينم تا دم آب تيغ او خوردم * بحرها را سراب مىبينم مردميهاى چشم او بگذشت * دگر آنها به خواب مىبينم بس كه پر گشته‌ام زياد رخت * ذرّه را آفتاب مىبينم
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 304 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده