تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
ياد او در هجر گل مىريزدم بىخار رشك * باده دُردآميز بود اكنون مى بىغش زنم مىجهم گر چون سپند از آتش خود دور نيست * مىكشم ميدان كه خود را خوب بر آتش زنم دل مشبك گشت و ناراضيست مىخواهم كه باز * يك شبيخون دگر با ناوك تركش زنم كار بر من تنگ دارد صحبت زاهد كجاست * وسعت مشرب كه مى با ساقى مهوش زنم آتش افسرده‌اى دارد چراغان مجاز * كو حقيقت تا بغل بر شعلهء سركش زنم يا صمد دارد به لب فياض و در دل يا صنم * آتشى خواهم درين گبر مسلمان‌وش زنم

568

وقت شد كز ستمت جامهء جان چاك زنم * چاك بيداد تو در پيرهن خاك زنم خون انديشه ز سوداى تو فاسد شده كاش * نشتر برق جنون بر رگ ادراك زنم بس كه سوداى تو پيچيده به دل نزديكست * برق آهى شده در خرمن افلاك زنم مى خونابهء دل نشئهء ديگر دارد * تا بكى غوطه به خون جگر تاك زنم شيشهء حوصله لبريز جنون شد پس ازين * در بىطاقتى و حلقهء فتراك زنم اى خوشا بخت كه از سرمهء خاك قدمت * آب بر آتش اين ديدهء نمناك زنم داغ عاجز كشيم ورنه توانم فياض * لشكر شعله كشم بر صف خاشاك زنم

569

ز آب ديده در و دشت را پرآب كنم * ز رشحهء مژه خون در دل سحاب كنم چنين كه سربه‌سرم شور گريه نزديكست * كه زهرهء فلك از بيم سيل آب كنم مثل شدست به بديمنى آسمان كهن * همان بهست كه اين خانه را خراب كنم حرام باد به من لذت شهادت عشق * اگر به زير دم تيغت اضطراب كنم نهشت يك مژه سيلاب گريه‌ام فياض * كه يك شب اين مژه را آشناى خواب كنم

570

با تو هر شب لب ز آب زندگانى تر كنم * روز چون شد زندگى را خاك غم بر سر كنم تيره‌بختيهاى من گر پرتو اندازد ز دور * شعله را در بر لباس از رنگ خاكسترم كنم اختلاط بىغمانم كشت خواهم همچو چاك * از گريبان ملامت‌ديدگان سر بر كنم در سراب نااميدى با خيال لعل او * العطش را لب تر از سرچشمهء كوثر كنم مىتوانم كرد رد تير حوادث را ز خويش * گر زره از سايهء زلف بتان در بر كنم مرغ تسليمم چه باك از شوخ‌چشميهاى دام * دام اگر در دست افتد زيب بال‌وپر كنم كرد خونها در دل من تيغ او از انتظار * گر به تيغ او رسم خون در دل جوهر كنم پهلوى راحت ندارم مرد آسايش نيم * ضعفم از پا چون درآرد تكيه بر نشتر كنم
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 301 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده