ياد او در هجر گل مىريزدم بىخار رشك * باده دُردآميز بود اكنون مى بىغش زنم
مىجهم گر چون سپند از آتش خود دور نيست * مىكشم ميدان كه خود را خوب بر آتش زنم
دل مشبك گشت و ناراضيست مىخواهم كه باز * يك شبيخون دگر با ناوك تركش زنم
كار بر من تنگ دارد صحبت زاهد كجاست * وسعت مشرب كه مى با ساقى مهوش زنم
آتش افسردهاى دارد چراغان مجاز * كو حقيقت تا بغل بر شعلهء سركش زنم
يا صمد دارد به لب فياض و در دل يا صنم * آتشى خواهم درين گبر مسلمانوش زنم
568
وقت شد كز ستمت جامهء جان چاك زنم * چاك بيداد تو در پيرهن خاك زنم
خون انديشه ز سوداى تو فاسد شده كاش * نشتر برق جنون بر رگ ادراك زنم
بس كه سوداى تو پيچيده به دل نزديكست * برق آهى شده در خرمن افلاك زنم
مى خونابهء دل نشئهء ديگر دارد * تا بكى غوطه به خون جگر تاك زنم
شيشهء حوصله لبريز جنون شد پس ازين * در بىطاقتى و حلقهء فتراك زنم
اى خوشا بخت كه از سرمهء خاك قدمت * آب بر آتش اين ديدهء نمناك زنم
داغ عاجز كشيم ورنه توانم فياض * لشكر شعله كشم بر صف خاشاك زنم
569
ز آب ديده در و دشت را پرآب كنم * ز رشحهء مژه خون در دل سحاب كنم
چنين كه سربهسرم شور گريه نزديكست * كه زهرهء فلك از بيم سيل آب كنم
مثل شدست به بديمنى آسمان كهن * همان بهست كه اين خانه را خراب كنم
حرام باد به من لذت شهادت عشق * اگر به زير دم تيغت اضطراب كنم
نهشت يك مژه سيلاب گريهام فياض * كه يك شب اين مژه را آشناى خواب كنم
570
با تو هر شب لب ز آب زندگانى تر كنم * روز چون شد زندگى را خاك غم بر سر كنم
تيرهبختيهاى من گر پرتو اندازد ز دور * شعله را در بر لباس از رنگ خاكسترم كنم
اختلاط بىغمانم كشت خواهم همچو چاك * از گريبان ملامتديدگان سر بر كنم
در سراب نااميدى با خيال لعل او * العطش را لب تر از سرچشمهء كوثر كنم
مىتوانم كرد رد تير حوادث را ز خويش * گر زره از سايهء زلف بتان در بر كنم
مرغ تسليمم چه باك از شوخچشميهاى دام * دام اگر در دست افتد زيب بالوپر كنم
كرد خونها در دل من تيغ او از انتظار * گر به تيغ او رسم خون در دل جوهر كنم
پهلوى راحت ندارم مرد آسايش نيم * ضعفم از پا چون درآرد تكيه بر نشتر كنم