تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 299

مساهمون:

ص٢٩٩
جز آه شرر بار حسرت ثمر كو * نهالى كه در گلشن دل نشانم مراد دو عالم گرم در كف آيد * كف خاك نبود كه بر سر فشانم به آن بىنشان كوى كس ره نبردست * عبث قاصد اشك را مىدوانم به گرد سواران نخواهم رسيدن * درين دشت گلگون چه برمىجهانم چه پرسى ز من حال فياض بيدل * تو دادى به صحرا سرش من چه دانم

561

من هيچ نمىگويم من هيچ نمىدانم * در عشق تو مدهوشم در وصف تو حيرانم بشناسدم از گلبن بلبل كه خيال تو * گل ريخته تا دامن از چاك گريبانم هم سرو بنى هم گل هم لاله و هم سنبل * جايى كه تويى نبود پرواى گلستانم تا ديده به خون دل از گرد دويى شستم * غير از تو نمىبينم غير از تو نمىدانم با ياد تو در صحرا از بوتهء هر خارى * گل چينم و گل بويم گل بينم و گل دانم در فضل و هنر هرچند گمنام ده و شهرم * در فنّ جنون ليكن مشهور بيابانم از ناله به فريادم هرچند كه خاموشم * وز گريه به سامانم هرچند پريشانم احوال دل زارم آن نيز نداند كس * كز ضعف بدن پيداست درد دل پنهانم

562

ترا خاطر به سوى دشمن بدخوست مىدانم * تو با من دشمنى ليكن ترا من دوست مىدانم نمىدانم گره بر رشتهء كارم كه زد امّا * كليد چاره‌ام آن گوشهء ابروست مىدانم نه از ساقى نصيب من همين پيمانهء خونست * دل پيمانه هم پرخون ز دست اوست مىدانم عجب دارم اگر آميزشى با او توانم كرد * كه نازش زود رنج و غمزه‌اش بدخوست مىدانم نمىدانم دل گم‌گشته را آخر چه پيش آمد * ولى در حلقهء آن طرهء جادوست مىدانم نمىافتد به من تشريف شادى اى رفيق من * اگر در پا نيفتد تا سر زانوست مىدانم مگو فياض از زاهد كه با من درنمىگيرد * تو او را مغز و من او را سراسر پوست مىدانم

563

ز بس سرگرم شوقم پاى كم از سر نمىدانم * مغيلان بهر راحت بهتر از بستر نمىدانم مسبب كاردار و گردش ايام اسبابست * رخ آيينه را ممنون خاكستر نمىدانم مرا اين رتبه بس در فضل معراج ترقيها * كه از خود هيچ كس را در جهان كمتر نمىدانم مرا از بزم او مانع همين تقصير خدمت بس * چو خجلت بست ره ديوار را از در نمىدانم تو دانم بد نخواهى كرد و نايد جز بدى از من * من از دانش همين دانسته‌ام ديگر نمىدانم درين گلشن دمى از جلوهء پرواز ننشينم * قفس رم خورده‌ام آرامِ بال‌وپر نمىدانم