به اين حيات چرا بايد از اجل ترسيد * چه باده روز كشيدم كه شب خمار كشم
تمام شوقم و در غيرتم نمىگنجد * كه آرزوى ترا تنگ در كنار كشم
عروج جلوهء بىاختياريم كافيست * دگر ز چرخ چرا ناز اعتبار كشم
كنون كه خونى صد فرصتم نمىدانم * كه انتقام چه حسرت ز روزگار كشم
تموّج نفسم دام عندليبانست * به نيم ناله كه از جان بىقرار كشم
چنان تزلزل عشق اختيار از كف برد * كه نالهاى نتوانم به اختيار كشم
بسست قوّت پروازم آن قدر فياض * كه خويش را به سر راه آن سوار كشم
555
كس چه داند آنچه من زان شوخ رعنا مىكشم * مىنمايم قطرهاى در جام و دريا مىكشم
طاقتم لبريز شد آهى ز دل سر مىدهم * پرده از رخسار يك عالم تمنّا مىكشم
در محبت انتقام جمله اعضا بر دلست * ريشهء دل مىكنم گر خارى از پا مىكشم
كردهام عزم سفر وز بيم تنهايى كنون * مدتى شد انتظار راه عنقا مىكشم
تاب ديدارش ندارد ديدهء بىتاب من * سرمهء حيرانيى در چشم بينا مىكشم
گر به صد تكليف بگشايم نظر بر سرو باغ * ميل حسرت بىتو در چشم تماشا مىكشم
اخترم همسايهء عيساى مريم گو مباش * من ترا دارم چرا ناز مسيحا مىكشم
عشق چون مىباخت چشم كامجوى مصر گفت * انتقام پير كنعان از زليخا مىكشم
من كجا و آه پىدرپى كجا كز ضعف دل * ناله را با صد كمند از سينه بالا مىكشم
بيم هجران برد از كام دلم ذوق وصال * مىكشد امشب خمارى را كه فردا مىكشم
با چنين بىقوتى فياض عمرى شد كه من * بارهاى خلق بر دوش مدارا مىكشم
556
بغل برهم نمىآيد ز ذوق آن برو دوشم * چه حسرتها به بر دارد خوشا اقبال آغوشم
من از ياد تو نادانسته هم بيرون نيارم رفت * كه مىترسم كنى دانسته از خاطر فراموشم
به راه بيخوديها آمد و رفت خوشى دارم * كه تا مىآردم برجا نگاهش ، مىبرد هوشم
نگنجد بادهء من در خُم گردون ز بىتابى * به قدر نشئهء من كرد پر بىطاقتى جوشم
به تقرير تغافل با دلم ديگر چه مىگويى * فداى نازكيهاى نگاهت تيزى هوشم
غلامى همچو من كمتر به دست افتد سرت گردم * بكن گوشى به حرفم تا ابد كن حلقه در گوشم
هزاران ساغر سرشار پيمود آن نگه بر من * هنوز از لذت جام نخستين مست و مدهوشم
به خاموشى سخنها گفت با من چشم حرافش * كه در تقرير يك حرفش كنون عمريست خاموشم