تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
ز مشرب دوستى بىمذهبم گفتى نمىدانى * كه من هم در لباس مشرب خود مذهبى دارم به فردا نيست ايمانش به فرداى قيامت هم * درازش باد عمر كوتهى كافر شبى دارم ز بس سوز تو پنهان كرده‌ام از بيم دم‌سردان * به جان مغز در هر استخوان سوزان تبى دارم از آن در هر گذارى انتظارم خانه‌اى دارد * كه در هر كوچه طفل نورسى در مكتبى دارم نه زهدم خشك دارد نه شراب ناب تردامن * چو فياضم نمىدانم چه دريا مشربى دارم

548

من مست محبتم چه سازم * سرشار ملامتم چه سازم جا در دل بىغمان ندارم * من سوز محبتم چه سازم پيوسته به كام دشمنانم * من بادهء عشرتم چه سازم در مشرب خويش خوش‌گوارم * خونابهء حسرتم چه سازم راحت سر صحبتم ندارد * شايستهء محنتم چه سازم گويند ببُر ز مهر اطفال * من طفل طبيعتم چه سازم فياض به عزلتم چه خوانى * من عاشق صحبتم چه سازم

549

بىرحمى بالاى زبردست تو نازم * كافردلى چشم سيه مست تو نازم خون ريخته تا دامن صحراى قيامت * زين زخم كه بر من زده‌اى دست تو نازم دوران چو تو يك ترك كماندار ندارد * صيدى چو من انداخته‌اى شست تو نازم با آنكه ز هم نگسلد آمد شد لطفى * آن چين به جبين ريزى پيوست تو نازم فياض به اين عجز شدى صيد وى آخر * اندازِ « 1 » بلندِ نظرِ پست تو نازم

550

به جان افزايم و خاك بدن در خاكدان ريزم * بناى جسم را ويران كنم تا طرح جان ريزم بناى گلستان عشق را آن تازه معمارم * كه خون صد بهار افشارم و رنگ خزان ريزم به بلبل تا درآموزم طريق عشقبازى را * كف خاكستر پروانه را در گلستان ريزم دريغم آيد ارنه تا ببيند آنچه من ديدم * ز كويش مشت خاكى را به چشم بلبلان ريزم « 2 » تجلّى گل كند از هر سر خارى درين گلشن * اگر عكس رخش از ديده در آب روان ريزم ز خاك اين چمن تا حشر گلها آتشين رويد * اگر رشحى به ابراز اشك چشم خونفشان ريزم ترا از ناز حيف آيد كه خارم در ره افشانى * مرا خود در نظر نايد كه در پاى تو جان ريزم
هامش
( 1 ) - انداز - غ 37 / 1 . ( 2 ) - خاك كوى محبوب را توتيا شمرده است .