ز مشرب دوستى بىمذهبم گفتى نمىدانى * كه من هم در لباس مشرب خود مذهبى دارم
به فردا نيست ايمانش به فرداى قيامت هم * درازش باد عمر كوتهى كافر شبى دارم
ز بس سوز تو پنهان كردهام از بيم دمسردان * به جان مغز در هر استخوان سوزان تبى دارم
از آن در هر گذارى انتظارم خانهاى دارد * كه در هر كوچه طفل نورسى در مكتبى دارم
نه زهدم خشك دارد نه شراب ناب تردامن * چو فياضم نمىدانم چه دريا مشربى دارم
548
من مست محبتم چه سازم * سرشار ملامتم چه سازم
جا در دل بىغمان ندارم * من سوز محبتم چه سازم
پيوسته به كام دشمنانم * من بادهء عشرتم چه سازم
در مشرب خويش خوشگوارم * خونابهء حسرتم چه سازم
راحت سر صحبتم ندارد * شايستهء محنتم چه سازم
گويند ببُر ز مهر اطفال * من طفل طبيعتم چه سازم
فياض به عزلتم چه خوانى * من عاشق صحبتم چه سازم
549
بىرحمى بالاى زبردست تو نازم * كافردلى چشم سيه مست تو نازم
خون ريخته تا دامن صحراى قيامت * زين زخم كه بر من زدهاى دست تو نازم
دوران چو تو يك ترك كماندار ندارد * صيدى چو من انداختهاى شست تو نازم
با آنكه ز هم نگسلد آمد شد لطفى * آن چين به جبين ريزى پيوست تو نازم
فياض به اين عجز شدى صيد وى آخر * اندازِ « 1 » بلندِ نظرِ پست تو نازم
550
به جان افزايم و خاك بدن در خاكدان ريزم * بناى جسم را ويران كنم تا طرح جان ريزم
بناى گلستان عشق را آن تازه معمارم * كه خون صد بهار افشارم و رنگ خزان ريزم
به بلبل تا درآموزم طريق عشقبازى را * كف خاكستر پروانه را در گلستان ريزم
دريغم آيد ارنه تا ببيند آنچه من ديدم * ز كويش مشت خاكى را به چشم بلبلان ريزم « 2 »
تجلّى گل كند از هر سر خارى درين گلشن * اگر عكس رخش از ديده در آب روان ريزم
ز خاك اين چمن تا حشر گلها آتشين رويد * اگر رشحى به ابراز اشك چشم خونفشان ريزم
ترا از ناز حيف آيد كه خارم در ره افشانى * مرا خود در نظر نايد كه در پاى تو جان ريزم
هامش
( 1 ) - انداز - غ 37 / 1 .
( 2 ) - خاك كوى محبوب را توتيا شمرده است .