544
دلِ پر از گرهى از عتاب او دارم * به اينچنين دل بىتاب تاب او دارم
عجب بلاست غم رشك دستيازى غير * هزار داغ ز طرف نقاب او دارم
خمار نشئهء وصلش ز من چه مىپرسى * من اين خمار ز بوى شراب او دارم
من و خيال تو در كنج سينه و غم هجر * كجا سر فلك و آفتاب او دارم
هزار خسته دل تشنهلب تر از فياض * به هر طرف ز فريب سراب او دارم
545
هميشه آينهء دل به پيش روى تو دارم * به هركه روى كنم روى دل به سوى تو دارم
هواى بوى گل آغوش خواهشم نگشايد * مشام رغبت دل را به مُهر بوى تو دارم
ذخيره گرچه ندارم متاع دنيى و عقبى * همين بسست كه در سينه آرزوى تو دارم
خبر ز خويش نگيرم كه در سراغ تو ميرم * دمى به خويش نيايم كه جستجوى تو دارم
نظر به ديده بدزدم كه روى خوب تو بينم * نفس ز دل نگشايم كه گفتگوى تو دارم
ز هيچ ره نتوانم كه در دل تو درآيم * و گرنه در همه وادى رهى به سوى تو دارم
به تحفه سرمه فرستد به هديه جان نپذيرد * من اين معامله دايم به خاك كوى تو دارم
خطر فزون بود او را كه اعتبار فزون شد * هزار اميد درين ره ز بيم خوى تو دارم
به من وصيّت فياض در وداع تو اين بود * كه پاس ديدهء بد از رخ نكوى تو دارم
546
بِدَم با نالهء بلبل ، دل افسردهاى دارم * به طبعم مىخورد گل خاطر آزردهاى دارم
نگاه گرم مىخواهم كه آتش در دل افزود * كه عمرى شد درين خلوت چراغ مردهاى دارم
خرامى سوى من هم اى نسيم وعده عمرى شد * كه بر شاخ تمنا غنچهء پژمردهاى دارم
نه آب از خضر مىخواهم نه مى از پير ميخانه * كف خونابهاى از داغ دل افشردهاى دارم
ز كوته كردن دست از سر خوان تمنايش * لبى صد زخمِ دندان ندامت خوردهاى دارم
به دل از عشوهء جانان نه صبرم مانده نه طاقت * درين منزل متاع سيل حسرت بردهاى دارم
به زر آسان نگردد كار ورنه غنچه مىداند * كه من هم از دل صد پاره مشت خردهاى دارم
چه حسرتها ازو خوردم ندامتها ازو بردم * همين باشد گر از وى خوردهاى يا بردهاى دارم
نه از دل ناله مىجوشد نه لب خونابه مىنوشد * دگر فياض خوش هنگامهء افسردهاى دارم
547
دهان بربسته لبريز نواى يا ربى دارم * زبان پيچيده در تقرير عرض مطلبى دارم
خموشى بر لب شرمم به صد فرياد مىگويد * حلاوت جوشى زهرى كه از كنج لبى دارم