تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤

544

دلِ پر از گرهى از عتاب او دارم * به اين‌چنين دل بىتاب تاب او دارم عجب بلاست غم رشك دستيازى غير * هزار داغ ز طرف نقاب او دارم خمار نشئهء وصلش ز من چه مىپرسى * من اين خمار ز بوى شراب او دارم من و خيال تو در كنج سينه و غم هجر * كجا سر فلك و آفتاب او دارم هزار خسته دل تشنه‌لب تر از فياض * به هر طرف ز فريب سراب او دارم

545

هميشه آينهء دل به پيش روى تو دارم * به هركه روى كنم روى دل به سوى تو دارم هواى بوى گل آغوش خواهشم نگشايد * مشام رغبت دل را به مُهر بوى تو دارم ذخيره گرچه ندارم متاع دنيى و عقبى * همين بسست كه در سينه آرزوى تو دارم خبر ز خويش نگيرم كه در سراغ تو ميرم * دمى به خويش نيايم كه جستجوى تو دارم نظر به ديده بدزدم كه روى خوب تو بينم * نفس ز دل نگشايم كه گفتگوى تو دارم ز هيچ ره نتوانم كه در دل تو درآيم * و گرنه در همه وادى رهى به سوى تو دارم به تحفه سرمه فرستد به هديه جان نپذيرد * من اين معامله دايم به خاك كوى تو دارم خطر فزون بود او را كه اعتبار فزون شد * هزار اميد درين ره ز بيم خوى تو دارم به من وصيّت فياض در وداع تو اين بود * كه پاس ديدهء بد از رخ نكوى تو دارم

546

بِدَم با نالهء بلبل ، دل افسرده‌اى دارم * به طبعم مىخورد گل خاطر آزرده‌اى دارم نگاه گرم مىخواهم كه آتش در دل افزود * كه عمرى شد درين خلوت چراغ مرده‌اى دارم خرامى سوى من هم اى نسيم وعده عمرى شد * كه بر شاخ تمنا غنچهء پژمرده‌اى دارم نه آب از خضر مىخواهم نه مى از پير ميخانه * كف خونابه‌اى از داغ دل افشرده‌اى دارم ز كوته كردن دست از سر خوان تمنايش * لبى صد زخمِ دندان ندامت خورده‌اى دارم به دل از عشوهء جانان نه صبرم مانده نه طاقت * درين منزل متاع سيل حسرت برده‌اى دارم به زر آسان نگردد كار ورنه غنچه مىداند * كه من هم از دل صد پاره مشت خرده‌اى دارم چه حسرتها ازو خوردم ندامتها ازو بردم * همين باشد گر از وى خورده‌اى يا برده‌اى دارم نه از دل ناله مىجوشد نه لب خونابه مىنوشد * دگر فياض خوش هنگامهء افسرده‌اى دارم

547

دهان بربسته لبريز نواى يا ربى دارم * زبان پيچيده در تقرير عرض مطلبى دارم خموشى بر لب شرمم به صد فرياد مىگويد * حلاوت جوشى زهرى كه از كنج لبى دارم
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 294 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده