تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢

539

همين نه لخت جگر در دهان غم دارم * هزار نعمت الوان به خوان غم دارم به ناز بالش عشرت فرونمىآيد * سرى كه بهر تو بر آستان غم دارم مرا رسد كه كنم نازها به شاهد عيش * كه دست در كمر شاهدان غم دارم ز عهدهء صفت حسن برنمىآيد * زبان عشق كه من در دهان غم دارم مرا چگونه كند عيش صيد خويش كه من * هزار زخم نمايان نشان غم دارم دمى ز عشرت سرگشتگى نياسايد * چه كوكبست كه بر آسمان غم دارم دمى كه ديده نه بر جلوهء قدت بازست * هزار قافله حسرت زيان غم دارم زبان زمزمهء عيش گرچه نيست مرا * ولى به هر سر مويى زبان غم دارم مگو كه فارغم از عيش در غمت هيهات * چه مغز عيش كه در استخوان غم دارم به عيش عالم اگر پشت‌پا زنم سهلست * كنون كه دست طرب در ميان غم دارم چنين به چشم كمم گو مبين زمانه كه من * عجيب سلطنتى در جهان غم دارم همين نه بلبل و پروانه ريزه‌خوار منند * هزار سوخته دل ميهمان غم دارم پرند نالهء شب پرنيان آه سحر * چه جنسهاست كه من در دكان غم دارم قطار اشك ز غم‌نامه‌ام پُرست و هنوز * به زير هر مژه صد داستان غم دارم چه غم ز گرمى خورشيد عشرتست مرا * كه چتر آه به سر سايبان غم دارم ز خون ديدهء غلطيده در شكايت هجر * به هر ديار روان كاروان غم دارم نشانه‌اش دل بىدرد دشمنان حيفست * خدنگ ناله كه من در كمان غم دارم چه شد كه عيش ز نامهربانيم داغست * دلى درون و برون مهربان غم دارم ز عيش دوستى بىوفا دلت فياض * چه شكوه‌هاست كه خاطرنشان غم دارم

540

راز در دل از آن نهان دارم * كه به دل يار رازدان دارم گردن از جور دشمنان بشكست * موميايى دوستان دارم گرچه سر بر نكرده‌ام ز زمين * جلوه بالاى آسمان دارم نرسيدم به وصل كعبه ولى * تحفهء گرد كاروان دارم ره كوته دراز كردهء اوست * گله از عمر جاودان دارم دين و دنيا بدادم از كف آه * كه زيان بر سر زيان دارم مهر آن مه به خويشتن فياض * گر ندارم يقين گمان دارم