541
هرگز دلى از نالهء خود شاد ندارم * فرياد كه من طالع فرياد ندارم
تا بود دلم بستهء زنجير بلا بود * در عمر خود آسودگيى ياد ندارم
در طالع بزم فلك از نالهء من نيست * يك شمع كه در رهگذر باد ندارم
خوبان به گرفتارى من دام مسازيد * من آهوى شوخم سر صياد ندارم
پروردهء الطاف سبكروحى عشقم * شرمندگى سيلى استاد ندارم
542
به جيب چاك و به دل داغ هجر يار ندارم * چسان به سير روم روى لالهزار ندارم
لب هوس چه گشايم به آب چشمهء حيوان * اجازت از دم شمشير آبدار ندارم
رسيد دست و گريبان بهار و سبزه برآمد * خوشم كه خاطر جمعى درين بهار ندارم
نفس ز ناله تهى گشت و ديده پر ز سرشكم * پيادهاى بدوانم اگر سوار ندارم
كجاست سايهء سنگى كجاست بوتهء خارى * كه من ز خون دل و ديده يادگار ندارم
اميد لطف و تمناى رحم و چشم مروت * به كوى حسرتت اى بىوفا چه كار ندارم
گرفت گرد سوار غمم جهان و چه حاصل * كه كارديده سوارى درين غبار ندارم
نظر به هيچ ندارم حذر ز هيچ نگيرم * چه اعتبار ازين به كه اعتبار ندارم
شكار آهوى فرصت غنيمتست چه سازم * كه من تهيهء انداز اين شكار ندارم
به سر اگر گل دولت نزد رسايى بختم * همين بسست كه در سينه خار خار ندارم
درين ستمكده فياض از چه خوش ننشينم * چه بىتعلقيى من درين ديار ندارم
543
دماغ سير گلستان و گشت باغ ندارم * هزار كار به دل دارم و دماغ ندارم
چه سود سوختن مغز چون دماغ ترى نيست * فتيله را چه كنم روغن چراغ ندارم
چه شد كه همت سوداى من بلند فتادست * كدام دود ز زلف تو در دماغ ندارم
رهى به جاى نبردم اگرچه در همه وادى * ز هيچ راه نپرسى كه من سراغ ندارم
شكفتگى كه دل تنگ من ازو بگشايد * جدا ز دوست گمانش به هيچ باغ ندارم
همين ز بادهء عيشم تهى پياله و گرنه * كدام خون دلست اينكه در اياغ ندارم
چه برگ كاه كه باجم نداد ازين رخ كاهى * كدام لاله كه به روى خراج داغ ندارم
مراست باغم عشقت فراغت همه عالم * همين ز درد و غم عاشقى فراغ ندارم
فتاده در سر فياض ذوق اوج همايى * كنون كه قدرت سامان پرّ زاغ ندارم