بُرش در گفتگويم نيست با خوى تو سنگين دل * اگر چون تيغ بيداد تو سر تا پا زبان گردم
به او رنگى ندارد گريهء خونين من فياض * به پيش غم گر از هر تار مژگان خونفشان گردم
531
چسان گرم سخن با آن بت شيرين دهن گردم * سخن بيگانه است آنجا اگر من خود سخن گردم
كجا با يك زبان شرح غم او مىتوان گفتن * مگر از هر سر مو چون زبان گرم سخن گردم
قدم ننهادهام از خود برون در دشتپيمايى * درين گردش گهى غربت شوم گاهى وطن گردم
وطن گردم چو خود را يك نفس بىخويشتن بينم * شوم غربت همان دم گر دمى با خويشتن گردم
همه اويم چو با خود نيستم زان در خيال او * اگر خارم سمن باشم اگر گلخن چمن گردم
چنين كز وصف رويش از زبانم نور مىپاشد * عجب نبود كه در هر بزم شمع انجمن گردم
چو مىپرسد ز من حرفى زبان گرد سخن گردد * چو مىگويد به من حرفى به گرد آن دهن گردم
گهى مستور و گه مستم گهى ديوانه گه عاقل * ندانم تا چه فن خواهى از آن رو فن بفن گردم
صراط المستقيم عشق را چون بر يقين باشم * چرا در كوچههاى عقل و وهم و شك وطن گردم
چو آن لعل لب و آن دُرّ دندان در خيال آرم * ز عكس هر دو باهم هم بدخشان هم عدن گردم
كنم چون ياد چشمان ز شوخيهاى خود مستش * براى جلوهء آن آهوان دشت ختن گردم
بر اين مىداردم يكرنگى آن شوخ هرجايى * كه هم ميخانه هم مى هم بت و هم برهمن گردم
نمىدانم كه در راهش منم سرگشتهتر يا او * همىدانم كه عمرى شد كه گردد چرخ و من گردم
كسى قدرم به غير از ديدهء يعقوب نشناسد * اگر يك عمر در كنعان چو بوى پيرهن گردم
اگر از حضرت فيضم رسد فياض امدادى * عيار هر هنر باشم بهار هر چمن گردم
532
در ره او هر دو عالم را به يكديگر زدم * نُه فلك را درنورديدم كه دامن برزدم
بر در دولتسراى يأس رفتم شب بعجز * باز مىشد تا در فيض سحر من در زدم
زخمهاى دل به اين بىطاقتى چون به شود * من كه در هر بخيه صدره سينه بر خنجر زدم
عشقبازان مستى از ياد مى گلگون كنند * تا شفق را رنگ بر رخ بود من ساغر زدم
نه فريب دير برد از ره نه فيض كعبهام * هر كسى آنجا درى زد من در ديگر زدم
نيست آشوب قيامت همنبرد شور عشق * من تن تنها مكرر بر صف محشر زدم
تا شدم پروانهء آن شعلهء اسبابسوز * اول آتش گشتم و در مشت بالوپر زدم
حسرت لعل توام لبتشنگى را آب داد * ياد آن لب كردم و پيمانه در كوثر زدم
نيست فياض اندرين ره فكر آسايش حلال * من به جاى تكيه پشت پاى بر بستر زدم