غبار جبههسايى نيست رخسار نيازم را * به اين لبتشنگيها نازپروردست شمشادم
مريد عشق و پير عقل اگر باشم عجب نبود * كه خاك راه استرشاد و آب روى ارشادم
نشان نادادن كامست مقبولان اين در را * چه گويم شكر اين طالع كه نشنيدند فريادم
مرادات دو عالم را دو عالم شكر مىبايد * به شكر نامرادى مختصر كردند اورادم
وفا خاصيتى دارد كه بىخواهش نيازارد * نرنجم نازنين من اگر كم مىدهى دادم
به حاصل دامن افشاندن رعونت بار مىآرد * به جرم آنكه چون گلبن نيم چون سرو آزادم
به شكر تيرهبختى گر زبان فرسايدم شايد * ز بخت تيره آن خالم كه بر رخسار ايجادم
شكوه حسن مىگويد كه فرهادست پرويزم * غرور عشق مىگويد كه پرويزست فرهادم
قبول عشق را نازم كه با مشكلپسنديها * زياف « 1 » آيد جياد « 2 » عقل پيش طبع وقادم
به مشتى دين و دل شايد مرا هم دسترس باشد * ولى اين خانهآبادان نمىخواهند آبادم
دل از ميل طبايع وحشت انديشست دانسته * به الفت مىفريبند آشنارويان اضدادم
شبم فياض در رؤيا به فكر اين غزل افكند * روانش شاد بادا آنكه پيرم بود و استادم
526
بسى بگريستم كان شوخ را تندى ز خو بردم * ز سيل گريهء بىاختيار آبى به جو بردم
به تحريك هزار انديشه آه نارسايى را * ز سينه تا به لب آوردم و آخر فروبردم
متاع دين و دنيا را نبود آن اعتبار آخر * براى خاك كويش تحفه مشت آبرو بردم
شدم خواهى نخواهى عاقبت قربان ناز او * بسى برد از من او ليكن من اين نوبت ازو بردم
نهادم عاقبت فياض بر دل بار بدنامى * به دوش خويش تا كوى ملامت اين سبو بردم
527
غلط كردم دلت را با ترحم آشنا كردم * ستم كردم به ناكامى ، به محرومى جفا كردم
هزاران شيوه در جور و جفا در جست خوبى را * چه بد كردم ترا با خويش سرگرم وفا كردم
نگه ناكردنش فرصت به دستم داده بود امشب * تغافل گوش تا مىكرد عرض مدعا كردم
سخن كوتاهيى مىكرد در تقرير مطلبها * شكستم ناله را در سينه صد مطلب ادا كردم
شبم در گريهء بىطاقتى صد بار در خاطر * گذشت از پيش من نفرينكنان و من دعا كردم
به گام شوق بىطاقت نهادم سر به پاى او * نمىدانم چها كرد اضطراب و من چها كردم
فشاندم دامن آهى به شمع خلوتم امشب * بذوق بىكسىها سايه را از خود جدا كردم
سبكتر گشتم از خود هر قدر افتادهتر گشتم * درين افتادگيها سير معراج فنا كردم
هامش
( 1 ) - زياف ( ج زيف ) ، درم ناسره و ناروا .
( 2 ) - جياد ( ج جيّد ) ، سره و نيك .