كليد خلد مىبوسد سرانگشت نيازم را * نمىدانم گره از ابروى ناز كه وا كردم
به معراج فنا آن همتم رو داده بود امشب * كه عنقا صد رهم افتاد در دام و رها كردم
خضر آب بقا گويد مسيحى از هوا جويد * چرا فياض دردش را به درمان مبتلا كردم
528
به زلف او دل خود را بابرام آشنا كردم * عجب رم كرده مرغى باز با دام آشنا كردم
دل بىطاقتى خون باد كز بىمحرمى آخر * صبا را با سر زلفش به پيغام آشنا كردم
ز هر مويم دو صد فوارهء الماس مىجوشد * به تلخيهاى هجران تو تا كام آشنا كردم
نزاكت غوطهها در شهد و شكر خورد تا آخر * به صد تلخى لب او را به دشنام آشنا كردم
به هر گام از ره مطلب دو صد منزل پس افتادم * به راه عقل نافرجام تا گام آشنا كردم
به كامم ناگوارا بود خون بادهء عشرت * به صد خون دل آخر لب بدين جام آشنا كردم
به راه عشق فياض آفتى چون نيكنامى نيست * غلط كردم به نيكويى چرا نام آشنا كردم
529
به فريادى ترا سرگرم در بيداد خود كردم * به صد فرياد شكر طالع فرياد خود كردم
ز ياد خويش بودم رفته تا رفتم ز ياد تو * به هرجا رفته از يادى كه ديدم ياد خود كردم
به پاى گمرهى بايست رفتن در ره شوقت * درين وادى رهى گم كردم و ارشاد خود كردم
مرا امّيد امداد كسان افكنده بود از پا * مدد از بىكسىها جُستم و امداد خود كردم
فراغتها نصيبم بود در دام گرفتارى * عجب رحمى در آخر بر دل ناشاد خود كردم
غم همچشمى خسرو عجب ننگيست عاشق را * چه خاكست اينكه من در كاسهء فرهاد خود كردم
رم از صياد مىكردم چو رام خويشتن بودم * ز خود رم كرده خود را رام با صياد خود كردم
غم من بود باعث شادىِ او را به اين شادم * كه خود غمگين او گرديدم او را شاد خود كردم
ز بس فياض گرم اتحادم با تو از يارى * ترا دردى كه پيش آيد مبارك باد خود كردم
530
كمان غمزه پركش كن كه تيرت را نشان گردم * بگو حرفى كه تا چون خط به گرد آن دهان گردم
زبان بسته تا تقرير شرح بىزبانى كرد * چو حرف شكوه مىخواهم كه بر گرد زبان گردم
درين درياى خون كز هيچ سوره بر كنارش نيست * ولى خواهم كه چون گرداب دايم بر ميان گردم
اميدم پير شد در وعدهگاه انتظار او * كجا شد وعدهء ديگر كه باز از نو جوان گردم
چنين نامهربانيها كه من ديدم عجب نبود * كه با من مهربان گردد اگر نامهربان گردم
خلالى گشتهام از ناتوانيها از آن ترسم * كه ناگه از نظرگاه سر تيرت نهان گردم
تو چون سرو روان از پيش من رفتى و مىخواهم * ز خجلت آب گردم تا به دنبالت روان گردم