آمدم اين همه ره دست به دامان اميد * ليك با يأس ابد دست و گريبان رفتم
اينكه جز لخت دلم هيچ ندادند نصيب * جرم من بود كه ناخوانده به مهمان رفتم
همدمان منع من از ناله روانيست كه من * بلبلى بودم و ناديده گلستان رفتم
غربتم گرد ملالت ز وطن بيش فزود * يوسفى بودم و از چاه به زندان رفتم
از ملاقات من احباب ملال افزودند * گرچه چون باد صبا جانب بستان رفتم
بوى پيراهن يوسف شدم و بىاثرم * هرزه بود اينكه من از مصر به كنعان رفتم
دورى از دوست ندانى گنه من فياض * رفتم از درگه او ليك بفرمان رفتم
523
به آن بيگانه امشب يك دو حرف آشنا گفتم * غرض را بىغرض كردم سخن بىمدعا گفتم
نگاهش را نظر بر همزبانى آشنا ديدم * گهى منع جفا كردم گهى حرف وفا گفتم
رخش نازك دلش نازك حيا از هر دو نازكتر * سخن پيچيده در صد پرده از رنگ حيا گفتم
ز نام بوسه بيم رنجه گشتن بود آن پا را * ولى پيغام اشك آهسته با رنگ حنا گفتم
نگاهش كرد اقرارى كه صد جان پيشكش بايست * خجل گشتم كه نادانسته حرف خونبها گفتم
نمىدانم چها گفتم و ليكن اين قدر دانم * كه با من هرچه آن ابروى جادو گفت واگفتم
لبت را غنچهء فردوس گفتن حرف بى جا بود * تبسم را بهشت جاودان گفتم بجا گفتم
به من از گوشهء ابرو چها كردى چها گفتى * من از نظارهء حسرت چها كردم چها گفتم
به او فياض گفتم هرچه دل مىخواست در مستى * تو اكنون عذرخواهى كن كه اينك من دعا گفتم
524
شكر خدا كه باز به امداد همتم * جا داد عشق بر سر كوى ملامتم
پيغمبرم به شرع محبت به كتف من * باشد نشان سنگ تو مُهر نبوّتم
اظهار شكوه از ستم دوست كافريست * اى لاله داغدار نرويى ز تربتم
آن شعله بين كه با همه آغوش دشمنى * يك دم جدا نگشته ز آغوش حسرتم
فياض طعن خوارى من بيش ازين مكن * خوارم وليك خوار ديار محبتم
525
به كوى عشق از پيرى چنان از پاى افتادم * كه تا روز قيامت برنخواهدخاست فريادم
چو من بىحاصلى آخر به كار عشق مىآيد * نبودى عشق از به هرچه مىكردند ايجادم
هوس را پايه بر كامست زان سست است ديوارش * چو عشقم پى به ناكاميست زان سختست بنيادم
نزاكتپرورِ آغوش لطفم آفتاب من * به يك تابش توان چون شبنم گل داد بر بادم
ز گمنامى نرنجم گر وفا پر مىبرد نامم * به بىقدرى بنازم گر جفا كم مىكند يادم