تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 286

مساهمون:

ص٢٨٦
آمدم اين همه ره دست به دامان اميد * ليك با يأس ابد دست و گريبان رفتم اينكه جز لخت دلم هيچ ندادند نصيب * جرم من بود كه ناخوانده به مهمان رفتم همدمان منع من از ناله روانيست كه من * بلبلى بودم و ناديده گلستان رفتم غربتم گرد ملالت ز وطن بيش فزود * يوسفى بودم و از چاه به زندان رفتم از ملاقات من احباب ملال افزودند * گرچه چون باد صبا جانب بستان رفتم بوى پيراهن يوسف شدم و بىاثرم * هرزه بود اينكه من از مصر به كنعان رفتم دورى از دوست ندانى گنه من فياض * رفتم از درگه او ليك بفرمان رفتم

523

به آن بيگانه امشب يك دو حرف آشنا گفتم * غرض را بىغرض كردم سخن بىمدعا گفتم نگاهش را نظر بر همزبانى آشنا ديدم * گهى منع جفا كردم گهى حرف وفا گفتم رخش نازك دلش نازك حيا از هر دو نازك‌تر * سخن پيچيده در صد پرده از رنگ حيا گفتم ز نام بوسه بيم رنجه گشتن بود آن پا را * ولى پيغام اشك آهسته با رنگ حنا گفتم نگاهش كرد اقرارى كه صد جان پيشكش بايست * خجل گشتم كه نادانسته حرف خونبها گفتم نمىدانم چها گفتم و ليكن اين قدر دانم * كه با من هرچه آن ابروى جادو گفت واگفتم لبت را غنچهء فردوس گفتن حرف بى جا بود * تبسم را بهشت جاودان گفتم بجا گفتم به من از گوشهء ابرو چها كردى چها گفتى * من از نظارهء حسرت چها كردم چها گفتم به او فياض گفتم هرچه دل مىخواست در مستى * تو اكنون عذرخواهى كن كه اينك من دعا گفتم

524

شكر خدا كه باز به امداد همتم * جا داد عشق بر سر كوى ملامتم پيغمبرم به شرع محبت به كتف من * باشد نشان سنگ تو مُهر نبوّتم اظهار شكوه از ستم دوست كافريست * اى لاله داغدار نرويى ز تربتم آن شعله بين كه با همه آغوش دشمنى * يك دم جدا نگشته ز آغوش حسرتم فياض طعن خوارى من بيش ازين مكن * خوارم وليك خوار ديار محبتم

525

به كوى عشق از پيرى چنان از پاى افتادم * كه تا روز قيامت برنخواهدخاست فريادم چو من بىحاصلى آخر به كار عشق مىآيد * نبودى عشق از به هرچه مىكردند ايجادم هوس را پايه بر كامست زان سست است ديوارش * چو عشقم پى به ناكاميست زان سختست بنيادم نزاكت‌پرورِ آغوش لطفم آفتاب من * به يك تابش توان چون شبنم گل داد بر بادم ز گمنامى نرنجم گر وفا پر مىبرد نامم * به بىقدرى بنازم گر جفا كم مىكند يادم