تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
ابر را در گريه افكندم چو طفل خردسال * بس كه او را پيش چشم خويش ملزم ساختم محرمى بايست تا دردى ز دل بيرون كند * لاجرم دانسته با اشك دمادم ساختم سازگارى كرد غم فياض با من سالها * دور بود از مردمى من نيز با غم ساختم

516

چنان در كوى او افتادگى را كار مىبستم * كه عهد دوستى با سايهء ديوار مىبستم بسان غنچه با ياد لبش در كاروان اشك * ز لخت دل متاع برگ گل در بار مىبستم خوشا عهدى كه آن بد خوبه قصد امتحان من * گره از زلف وا مىكرد و من در كار مىبستم كنون از نيش مورى رنجه‌ام كو آنكه هر ساعت * به افسونِ سرِ زلفش زبان مار مىبستم به كفر زلف او ايمان نمىآوردم از اول * اگر پند پريشان‌خاطران را كار مىبستم مكن عيبم كه دل در سبحه بستم كار تقديرست * اگر در دست من مىبود من زنار مىبستم خوشا فياض آن عهدى كه از بيم صبا بردم * در آن كو خويش را چون كاه بر ديوار مىبستم

517

چند بر سنگم زنى من شيشهء جان نيستم * چند پامالم كنى خون شهيدان نيستم اى مسلمانان مسلمانى اگر اينست و بس * من يهودم كافرم گبرم ، مسلمان نيستم دست بىطالع كجا و گوشهء دامان دوست * خاك هم گرديدم و در خورد دامان نيستم شكر اين طالع چسان گويم نمىدانم كه من * پاى تا سر دردم و ممنون درمان نيستم مىرسانم ناله را گاهى به سوى آسمان * آن قدر فياض هم دور از گلستان نيستم

518

كاش چون پروانه من هم بال‌وپر مىداشتم * جرئت گرديدنى بر گرد سر مىداشتم مىتوانستم گرفتن گاهى از خود هم خبر * گر درين مستى ازو گاهى خبر مىداشتم فرصتم پامال بيكاريست ياران چون كنم * كار مىكردم گهى فرصت اگر مىداشتم گريهء خونين جگر نگذاشت در سركار من * مىزدم بر قلب آن دل گر جگر مىداشتم ياد آن قوّت كه فياض از مددكارى آه * گاهگاهى خويش را از خاك برمىداشتم

519

نيايم در نظر از ناتوانى هر كجا افتم * چنان از ديده پنهانم كه ترسم برملا افتم ره افتادگى پيموده‌ام تا پلهء آخر * ازينجا هم اگر افتم نمىدانم كجا افتم تنم تاريست بر ساز غمت اما محالست اين * كه گر صد بار از هم بگسلانى از نوا افتم شكست كاسهء چينى بود لب از صدا بستن * مرا قيمت بيفزايد اگر من از صدا افتم توان رنگ وفاى يار ديد از چهرهء صافم * اگر چون قطرهء خون از دم تيغ جفا افتم