ابر را در گريه افكندم چو طفل خردسال * بس كه او را پيش چشم خويش ملزم ساختم
محرمى بايست تا دردى ز دل بيرون كند * لاجرم دانسته با اشك دمادم ساختم
سازگارى كرد غم فياض با من سالها * دور بود از مردمى من نيز با غم ساختم
516
چنان در كوى او افتادگى را كار مىبستم * كه عهد دوستى با سايهء ديوار مىبستم
بسان غنچه با ياد لبش در كاروان اشك * ز لخت دل متاع برگ گل در بار مىبستم
خوشا عهدى كه آن بد خوبه قصد امتحان من * گره از زلف وا مىكرد و من در كار مىبستم
كنون از نيش مورى رنجهام كو آنكه هر ساعت * به افسونِ سرِ زلفش زبان مار مىبستم
به كفر زلف او ايمان نمىآوردم از اول * اگر پند پريشانخاطران را كار مىبستم
مكن عيبم كه دل در سبحه بستم كار تقديرست * اگر در دست من مىبود من زنار مىبستم
خوشا فياض آن عهدى كه از بيم صبا بردم * در آن كو خويش را چون كاه بر ديوار مىبستم
517
چند بر سنگم زنى من شيشهء جان نيستم * چند پامالم كنى خون شهيدان نيستم
اى مسلمانان مسلمانى اگر اينست و بس * من يهودم كافرم گبرم ، مسلمان نيستم
دست بىطالع كجا و گوشهء دامان دوست * خاك هم گرديدم و در خورد دامان نيستم
شكر اين طالع چسان گويم نمىدانم كه من * پاى تا سر دردم و ممنون درمان نيستم
مىرسانم ناله را گاهى به سوى آسمان * آن قدر فياض هم دور از گلستان نيستم
518
كاش چون پروانه من هم بالوپر مىداشتم * جرئت گرديدنى بر گرد سر مىداشتم
مىتوانستم گرفتن گاهى از خود هم خبر * گر درين مستى ازو گاهى خبر مىداشتم
فرصتم پامال بيكاريست ياران چون كنم * كار مىكردم گهى فرصت اگر مىداشتم
گريهء خونين جگر نگذاشت در سركار من * مىزدم بر قلب آن دل گر جگر مىداشتم
ياد آن قوّت كه فياض از مددكارى آه * گاهگاهى خويش را از خاك برمىداشتم
519
نيايم در نظر از ناتوانى هر كجا افتم * چنان از ديده پنهانم كه ترسم برملا افتم
ره افتادگى پيمودهام تا پلهء آخر * ازينجا هم اگر افتم نمىدانم كجا افتم
تنم تاريست بر ساز غمت اما محالست اين * كه گر صد بار از هم بگسلانى از نوا افتم
شكست كاسهء چينى بود لب از صدا بستن * مرا قيمت بيفزايد اگر من از صدا افتم
توان رنگ وفاى يار ديد از چهرهء صافم * اگر چون قطرهء خون از دم تيغ جفا افتم