تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 281

مساهمون:

ص٢٨١

505

صيت حسنم كه به آفاق به جنگ آمده‌ام * پى تسخير دو عالم ز فرنگ آمده‌ام چهرهء حسن غيورم كه ز سر حدّ غرور * تا به اقليم حيا رنگ به رنگ آمده‌ام خرمن خندهء گل مىدهم امشب بر باد * غنچهء شوخم و از شرم به تنگ آمده‌ام ملك تسليم شدن گوشهء امنى دارد * به اميديست كه در كام نهنگ آمده‌ام نخل گمناميم آخر ثمر شهرت داد * رفته بودم پى نام و همه ننگ آمده‌ام مژده اى دوست كه ديگر نتوان بست مرا * سينهء نازكم و سخت به سنگ آمده‌ام با تو گفتم سپر عجز به سركش فياض * تيغ افكنده‌ام و با تو به جنگ آمده‌ام

506

تا جدا از بزم آن آرام دلها مانده‌ام * همچو ميناى تهى از گفتگو وامانده‌ام غيرتم بر صبر مىدارد محبت بر جنون * در غم او تن به ساحل دل به دريا مانده‌ام صحبت احبابم از دل كى كند رفع ملال * در ميان همنشينان بىتو تنها مانده‌ام دور از ان بزم طرب معنى ندارد هستيم * بىتو چون حرف غلط بر صفحه بى جا مانده‌ام ضعف هجرانم فكند از پا نه از آسايشست * پشت بر بستر اگر چون نقش ديبا مانده‌ام از تپيدن گر نياسايم دمى عذرم بجاست * نبض بيمارم كه از دست مسيحا مانده‌ام با چنين سرگشتگى فياض كى گنجم به شهر * گر بادم زان سبب دربند صحرا مانده‌ام

507

بىرخت با تيره‌روزى روزگارى مانده‌ام * همچو خاكستر ز آتش يادگارى مانده‌ام چشم بر خاكسترم باشد هنوز آيينه را * رفته‌ام بر باد ليكن سرمه‌دارى مانده‌ام « 1 » من كجا و از تو تاب آن قدر دورى كجا * خود نمىبايست ماندن زنده بارى مانده‌ام خاك گشتم در رهش ليكن همان قدرم به‌جاست * توتياى ديده‌ها مشت غبارى مانده‌ام هركه را از دوستان كشتى درين دريا شكست * من چو كشتى پاره از وى بر كنارى مانده‌ام گشته‌ام پيرو همان عشق جوانان بر سرم * مانده‌ام بسيار ليكن بهر كارى مانده‌ام يادگار صد بهارم اندرين ديرينه باغ * گلبن پيرم اگرچه مشت خارى مانده‌ام دام صيادم كه در خاكم نشيمن كرده‌اند * عمرها شد چشم بر گرد سوارى مانده‌ام

508

باز در دل دود آه شعله‌ور پيچيده‌ام * دوزخى در تنگناى يك شرر پيچيده‌ام
هامش
( 1 ) - سرمه‌دار ، سرمه صفت ، سرمه‌گون ( - لغتنامه ، ذيل « سرمه‌گون » ) .
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 281 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده