505
صيت حسنم كه به آفاق به جنگ آمدهام * پى تسخير دو عالم ز فرنگ آمدهام
چهرهء حسن غيورم كه ز سر حدّ غرور * تا به اقليم حيا رنگ به رنگ آمدهام
خرمن خندهء گل مىدهم امشب بر باد * غنچهء شوخم و از شرم به تنگ آمدهام
ملك تسليم شدن گوشهء امنى دارد * به اميديست كه در كام نهنگ آمدهام
نخل گمناميم آخر ثمر شهرت داد * رفته بودم پى نام و همه ننگ آمدهام
مژده اى دوست كه ديگر نتوان بست مرا * سينهء نازكم و سخت به سنگ آمدهام
با تو گفتم سپر عجز به سركش فياض * تيغ افكندهام و با تو به جنگ آمدهام
506
تا جدا از بزم آن آرام دلها ماندهام * همچو ميناى تهى از گفتگو واماندهام
غيرتم بر صبر مىدارد محبت بر جنون * در غم او تن به ساحل دل به دريا ماندهام
صحبت احبابم از دل كى كند رفع ملال * در ميان همنشينان بىتو تنها ماندهام
دور از ان بزم طرب معنى ندارد هستيم * بىتو چون حرف غلط بر صفحه بى جا ماندهام
ضعف هجرانم فكند از پا نه از آسايشست * پشت بر بستر اگر چون نقش ديبا ماندهام
از تپيدن گر نياسايم دمى عذرم بجاست * نبض بيمارم كه از دست مسيحا ماندهام
با چنين سرگشتگى فياض كى گنجم به شهر * گر بادم زان سبب دربند صحرا ماندهام
507
بىرخت با تيرهروزى روزگارى ماندهام * همچو خاكستر ز آتش يادگارى ماندهام
چشم بر خاكسترم باشد هنوز آيينه را * رفتهام بر باد ليكن سرمهدارى ماندهام « 1 »
من كجا و از تو تاب آن قدر دورى كجا * خود نمىبايست ماندن زنده بارى ماندهام
خاك گشتم در رهش ليكن همان قدرم بهجاست * توتياى ديدهها مشت غبارى ماندهام
هركه را از دوستان كشتى درين دريا شكست * من چو كشتى پاره از وى بر كنارى ماندهام
گشتهام پيرو همان عشق جوانان بر سرم * ماندهام بسيار ليكن بهر كارى ماندهام
يادگار صد بهارم اندرين ديرينه باغ * گلبن پيرم اگرچه مشت خارى ماندهام
دام صيادم كه در خاكم نشيمن كردهاند * عمرها شد چشم بر گرد سوارى ماندهام
508
باز در دل دود آه شعلهور پيچيدهام * دوزخى در تنگناى يك شرر پيچيدهام
هامش
( 1 ) - سرمهدار ، سرمه صفت ، سرمهگون ( - لغتنامه ، ذيل « سرمهگون » ) .