تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
كرده‌ام گرداب را فوارهء صد گردباد * بس كه اشك و آه را در يكديگر پيچيده‌ام در محبت معنى بسيار را لفظ كمست * نامهء اعمال خود را مختصر پيچيده‌ام لذت در خود تپيدن ناگوارم باد اگر * هرگز از فرمان شمشير تو سرپيچيده‌ام عرض دريا داشتم از قطره‌اى كمتر شدم * بس كه بر خود بىتو چون آب گهر پيچيده‌ام من ندانم راه و رسم نامه و پيغام را * شعله‌اى در بال مرغ نامه‌بر پيچيده‌ام هان ترا فياض ارزانى پر افشانى كه من * همچو عنقا پاى در دامان پر پيچيده‌ام

509

مرد عشقم گرچه خود را در هوس پيچيده‌ام * شعلهء شوريده‌ام در خار و خس پيچيده‌ام من نسيمم بوى گل حسرت‌كش آغوش من * گردبادآسا چرا در مشت خس پيچيده‌ام روح بر گرد سر صياد در پرواز ماند * مشت بالى را عبث من در قفس پيچيده‌ام راه بيرون شد نمىيابم ازين دير نگون * ناله‌ام در سينهء تنگ جرس پيچيده‌ام تيره‌بختم ورنه با بازوى قدرت در هنر * پنجهء خورشيد را صدره به پس پيچيده‌ام يك نفس‌وار است باقى در تن و من چون حباب * خويش را دانسته در اين يك نفس پيچيده‌ام كرده‌ام ناليدنى فياض كز بىطاقتى * گريه در مژگان ناز دادرس پيچيده‌ام

510

دى صبا را همنشين زلف جانان ديده‌ام * دوش ازين سودا بسى خواب پريشان ديده‌ام بر مثال حلقهء زنار زلف مهوشان * چشم تا وا كرده‌ام بر روى جانان ديده‌ام مىشوم ديوانه زنجيرم كنيد اى دوستان * دوش دست زلف او در گردن جان ديده‌ام ذوق اسلام از دل اهل عبادت مىبرد * دين و آيينى كه من در كافرستان ديده‌ام مىدهم جان در بها فياض و جانان مىخرم * اين متاع قيمتى را سخت ارزان ديده‌ام

511

وقت آن شد كز لب دل گل كند تب‌خاله‌ام * در غبار غم بجوشد گردباد ناله‌ام در بهارانِ خطِ او چشم آن دارم كه باز * نيش حسرت تازه سازد داغ چندين‌ساله‌ام گر به تاراج غم او رفته‌ام پردور نيست * مىبرد سيلاب خون پركاله در پركاله‌ام « 1 » با سيه‌بختى بزاد و در ميان خون نشست * سخت لازم پيشهء عشقست داغ لاله‌ام من خود افتادم به دام عشق او فياض باز * گر دمار از جان پرحسرت برآرد ناله‌ام
هامش
( 1 ) - پركاله - غ 45 / 1 .