تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 280

مساهمون:

ص٢٨٠
من و دل در هوايت عاشق و معشوق هم گشتيم * خوشا دل بىقرار من خوشا من بىقرار دل مسلّم ملك خوبى شهريارى را كه هر ساعت * به زور بازوى مژگان كند فتح حصار دل بر از وصلش نشايد خوردن اما در تمنايش * گل حسرت توان چيدن ز باغ خار خار دل از آن وحشت خبر دارم كه گر دل از تو بردارم * نه دل آيد به كار من نه من آيم به كار دل تو در قم خفته‌اى فياض و ليكن ترسمت غافل * سبك‌تازان تبريزى كنند آخر شكار دل

502

هر تار مژگانم بود موجىّ و عمان در بغل * هر قطرهء اشكم بود نوحىّ و طوفان در بغل خوش مضطرب مىآيد از كوى تو باد صبحدم * دارد مگر بويى از ان زلف پريشان در بغل هر شب چو گل چاك افكنم در جيب و روز از بيم كس * چون غنچه پنهان مىكند چاك گريبان در بغل گل با نسيم كوى تو از پوست مىآيد برون * يعنى كه نتوان داشتن بوى تو پنهان در بغل گر با شكوه حسن خود جا در دل فياض كرد * نبود عجب هر قطره را چون هست عمان در بغل

503

در ديدهء پياله مى ناب كرده‌ام * بهر طرب تهيهء اسباب كرده‌ام حرمان و وصل رسم به هم پيش ازين نبود * اين طرز تازه من به جهان باب كرده‌ام بىتابيم ز موج گهر آب مىخورد * مشق تپيدن دل سيماب كرده‌ام گر پاره‌پاره همچو كتانم عجيب نيست * سير تبسم گل مهتاب كرده‌ام هشياريم ز نشئهء مستى طمع مدار * طى گشته صد فسانه كه من خواب كرده‌ام دل نِه به نااميدى و فيض بهار بين * من كشت خويش سبز به اين آب كرده‌ام افعى گزيده مىكند از ريسمان حذر * مهتاب را تصور سيلاب كرده‌ام از يك نسيم وعده چمن مىتوان شدن * من اين فسانه باور ازين باب كرده‌ام فياض اميد هست كه صيد اثر كند * اين تير پر كشيده كه پرتاب كرده‌ام

504

محرم دل سينهء بىكينهء خود كرده‌ام * كس چه داند آنچه من با سينهء خود كرده‌ام گوهرى ناياب‌تر از وصل در پيش منست * من كه سيلاب فنا گنجينهء خود كرده‌ام وصله‌دوزيهاى اضدادم به‌غايت تيره داشت * جوهر نورانى از آيينهء خود كرده‌ام من كه از خود در هراسم با كسم ديگر چه كار * بىكسى را محرم ديرينهء خود كرده‌ام كارها بر من معطل كرده شغل عاشقى * من تمام هفته را آدينهء خود كرده‌ام ديده‌ام تا طرح يكرنگى ميان كفر و دين * سبزهء زنگار را آيينهء خود كرده‌ام گر گشاد سينه خواهى ترك دل فياض گير * من به اين مرهم علاج سينهء خود كرده‌ام