تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
گوشهء دنباله زيب چشم سيه مست * سرمه فشان در گلوى نالهء بلبل ناوك مژگان آب خورده ز شوخى * نشتر شريان‌گشاى تاب و تحمل وعده فرامش تبسّم لب مژگان * مىفكند در بناى صبر تزلزل كرده در ايام نكته‌سنجى طبعت * فكرت فياض ختم طرز تغزّل

499

چنان بگداخت در زندان غم اين جان بىحاصل * كه تا بر لب رسد از ضعف صد جا مىكند منزل ز لب خود بر نمىگردد نفس از ناتوانيها * دم بادى ز چاك سينه گاهى مىخورد بر دل خدا روزى كند با برق كشتم را ملاقاتى * كه دانم تخم اميدم ندارد غير ازين حاصل مرا چون دستِ دامنگير در طالع نمىباشد * كف خونم مگر دستى زند در دامن قاتل اگر مرد ره عشقى مجو آسايشى هرگز * كه جز مردن نمىباشد ره اين كعبه را منزل در اقليم محبت رسم كم‌ظرفى نمىباشد * درين درياى بىپايان بود هر قطره دريا دل پس از كشتن همان بازست بر روى تو چشم من * ز حيرانى نشايد بست چشم حسرت بسمل به پاى ناقه مجنون خاك هم گرديد و از دهشت * نمىيارد نشستن گرد او بر دامن محمل نگاه آشنا از كس مجو در بزم محبوبان * كه رسم آشنايى نيست در آيين اين محفل در و ديوار اين ميخانه از حال تو آگاهند * به پيش‌آگهان تا كى نشينى اين‌چنين غافل من و فياض اى زاهد ز سرمستان اين بزميم * نمىزيبد گرفتن نكته بر مستان لا يعقل

500

حديثى بر زبان هر دم ز هر باب آورد بلبل * چو از گل بگذرد حرفى به چشم آب آورد بلبل به پيغام بهار گريه در بوم و بر گلشن * ز هر خارى برون گلهاى سيراب آورد بلبل به حرف خواهش شبنم اگر لب تر نمايد گل * ز جوى گريه چندين دجله سيماب آورد بلبل ندارد رنگ بر گل جادويهاى قفس تا كى * كتان ناله در بازار مهتاب آورد بلبل ز نو افسانهء فياض شيرين داستانى را * فروخوانم به گوش گل اگر تاب آورد بلبل

501

نسيم فيض تا شد جلوه‌گر در نوبهار دل * پر جبريل سر زد جاى برگ از شاخسار دل ز عقل آشفتگان عشق كفر و دين چه مىپرسى * كه رنگ كعبه و بتخانه ريزند از غبار دل هنوز اين شعله درنگرفته آتش در دو عالم زد * چنين گرم از چه آتش جسته است آيا شرار دل ز سر خواهد گذشتن آسمان را آب چشم من * چنين خواهد اگر دادن غم هجران فشار دل تو رفتى از كنارم ليك دانم برنمىخيزد * غم هجر تو تا روز قيامت از كنار دل چه دشوارست كار ديده در حرمان ديدارت * ولى با ياد رخسارت چه آسانست كار دل