تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧

493

گر هوس‌آلوده باشد دامن حسنست پاك * زشت‌رو گر روى در آيينه ننمايد چه باك عشق ما گر طالب حسن تو باشد دور نيست * زانكه دست پاك را لايق بود دامان پاك دست جيب‌آموز تا جيب كفن را پاره كرد * عاقبت چاك گريبان رفت تا دامان خاك گر شود از نشئهء لعل لب او با خبر * خون مى فاسد شود از غصه در شريان تاك عالمى را سوخت فريادم نمىدانم چرا * در تو تأثيرى نكرد اين ناله‌هاى دردناك يادگاريهاى عشقست آنكه با خود در عدم * سينهء صد پاره‌اى داريم و جيب چاك‌چاك لذت جان دادن فياض را ناديده است * خضر در خاك عدم مىغلطد از بهر هلاك

494

بدين نشاط كه رفتيم ناتوان در خاك * ز داغ عشق تو كرديم گل‌فشان در خاك شكسته رنگى ما جلوه‌هاى رنگين كرد * شديم هر سر مو شاخ ارغوان در خاك مرا كه مهر تو دارم به جاى مغز چه غم * كه شمع خلوت تارست استخوان در خاك ز دستبرد اجل منتيست بر سرما * كه ايمنيم ز تأثير آسمان در خاك چه نشئه در دم شمشير عشق جا دارد * كه گر به پير رسد مىشود جوان در خاك ز زخم تيغ تو گلدسته‌اى نبسته تنم * كه زردرو شود از جلوهء خزان در خاك به بال دل به فلك ذرّه ذرّه كشتهء دوست * پرد چنان كه نماند ازو نشان در خاك ز جلوهء تو چمن اهتزاز ديگر داشت * دميده بود مگر سايهء تو جان در خاك ز شهرتت به زبانها چه حاصل افتادن * كه مىكند اجل اين حرف را نهان در خاك تو تخم نيكى افشان و نااميد مباش * كه هيچ دانه نماندست جاودان در خاك ز يكدلى مگذر زانكه شيشهء ساعت * نشسته از دودليهاست تا ميان در خاك نهال معرفتى سبز كن به آب عمل * كه كرده‌اند بدين كار تخم جان در خاك شكسته بال بود كام جان از آن باشد * كه مرغ سدره گرفتست آشيان در خاك ممات بهر حيات دگر بود در كار * پى نهال كند ريشه باغبان در خاك به پيش تير حوادث نشانه‌ايم كنون * رسد دمى كه رود چرخ را كمان در خاك چو هست مايهء فضلت ببخش و احسان كن * كه كس نمىكند اين گنج را نهان در خاك ز ناروايى اين نقد غم مخور فياض * كه داغ عشق بود تا ابد روان در خاك

495

از سرگذشتگان را تاج و كمر مبارك * بر هركه سر ندارد اين دردسر مبارك دل بر قفس نهادن آزاد كرد ما را * فتح شكستگيها بر بال‌وپر مبارك