تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥

487

آب گرديد استخوان در عشق جانانم چو شمع * بس كه مىسوزد در آتش رشتهء جانم چو شمع چون چنار از خود برآرم آتش و سوزم تمام * آتش از كس عاريت كردن نمىدانم چو شمع در من از اعجاز عشقت جمع شد شادى و غم * در لباس گريه عمرى شد كه خندانم چو شمع بس كه گرم گريه گشتم در شب هجران تو * درگرفت از اشك من هر تار مژگانم چو شمع مرد جمعيت نيم فياض تا كى روزگار * بهر آرايش كند هر دم پريشانم چو شمع

488

نماند با مژهء من غبار گريهء شمع * گره فكند سرشكم به كار گريهء شمع سرشك من نخورد آب بىحرارت دل * بود به نقطهء آتش مدار گريهء شمع بگو چسان نكند گل جنون پروانه * كه گشت موسم جوش بهار گريهء شمع گره‌گشاى دل تنگ ماست قطرهء اشك * شكفته مىگذرد روزگار گريهء شمع درآ به خلوت تاريك من شبى فياض * ببين سرشك مرا يادگار گريهء شمع

489

نيست غم گر بادهء صافم نباشد در اياغ * همچو شمع از خون گرم شعله‌تر دارم دماغ بس كه از تاب رخش اجزاى مجلس گرم بود * امشب از خاكستر پروانه روشن شد چراغ در سر زلف تو تا محو گرفتارى شدم * طفل اشك از غيرت من مىخورد خون فراغ اخترم از پردهء نُه آسمان تابد چنان * كز ته فانوس پيراهن فروزان شمع داغ راه گم مىكرد بوى پيرهن از اضطراب * جذبهء يعقوبش از خود گر نمىدادى سراغ گل ز خنديدن دهن ننهاد برهم بس كه بود * از نوازشهاى امروز تو امشب تر دماغ تا فروغ چهره‌اش افكند پرتو در چمن * مىتوان كردن تماشاى گل از ديوار باغ لوح عاشق ساده مىبايد بلى زيبنده نيست * لاله‌هاى داغ را جز سينهء بىكينه داغ غير را دعوى هم‌چشمى فياض ابلهيست * اوج عنقا از كجا و جلوهء پرواز زاغ

490

با اين همه گلها كه عيانست درين باغ * من بلبل آن گل كه نهانست درين باغ يك جلوه نمودى و قرار از همه كس رفت * تا خاك چمن آب روانست درين باغ كو جلوهء ديدار كه مهتاب شود دهر * عمريست كه هر برگ كتانست درين باغ چيديم گل كام زهر شاخ چه حاصل * يك گل كه نچيديم همانست درين باغ با آنكه دو نوباوهء يك باغ و بهارند * گل پير شد و سرو جوانست درين باغ خاموشى گل نيست كم از نالهء بلبل * خميازهء آغوش فغانست درين باغ