487
آب گرديد استخوان در عشق جانانم چو شمع * بس كه مىسوزد در آتش رشتهء جانم چو شمع
چون چنار از خود برآرم آتش و سوزم تمام * آتش از كس عاريت كردن نمىدانم چو شمع
در من از اعجاز عشقت جمع شد شادى و غم * در لباس گريه عمرى شد كه خندانم چو شمع
بس كه گرم گريه گشتم در شب هجران تو * درگرفت از اشك من هر تار مژگانم چو شمع
مرد جمعيت نيم فياض تا كى روزگار * بهر آرايش كند هر دم پريشانم چو شمع
488
نماند با مژهء من غبار گريهء شمع * گره فكند سرشكم به كار گريهء شمع
سرشك من نخورد آب بىحرارت دل * بود به نقطهء آتش مدار گريهء شمع
بگو چسان نكند گل جنون پروانه * كه گشت موسم جوش بهار گريهء شمع
گرهگشاى دل تنگ ماست قطرهء اشك * شكفته مىگذرد روزگار گريهء شمع
درآ به خلوت تاريك من شبى فياض * ببين سرشك مرا يادگار گريهء شمع
489
نيست غم گر بادهء صافم نباشد در اياغ * همچو شمع از خون گرم شعلهتر دارم دماغ
بس كه از تاب رخش اجزاى مجلس گرم بود * امشب از خاكستر پروانه روشن شد چراغ
در سر زلف تو تا محو گرفتارى شدم * طفل اشك از غيرت من مىخورد خون فراغ
اخترم از پردهء نُه آسمان تابد چنان * كز ته فانوس پيراهن فروزان شمع داغ
راه گم مىكرد بوى پيرهن از اضطراب * جذبهء يعقوبش از خود گر نمىدادى سراغ
گل ز خنديدن دهن ننهاد برهم بس كه بود * از نوازشهاى امروز تو امشب تر دماغ
تا فروغ چهرهاش افكند پرتو در چمن * مىتوان كردن تماشاى گل از ديوار باغ
لوح عاشق ساده مىبايد بلى زيبنده نيست * لالههاى داغ را جز سينهء بىكينه داغ
غير را دعوى همچشمى فياض ابلهيست * اوج عنقا از كجا و جلوهء پرواز زاغ
490
با اين همه گلها كه عيانست درين باغ * من بلبل آن گل كه نهانست درين باغ
يك جلوه نمودى و قرار از همه كس رفت * تا خاك چمن آب روانست درين باغ
كو جلوهء ديدار كه مهتاب شود دهر * عمريست كه هر برگ كتانست درين باغ
چيديم گل كام زهر شاخ چه حاصل * يك گل كه نچيديم همانست درين باغ
با آنكه دو نوباوهء يك باغ و بهارند * گل پير شد و سرو جوانست درين باغ
خاموشى گل نيست كم از نالهء بلبل * خميازهء آغوش فغانست درين باغ