477
اى به درگاه تو واله هم عوام و هم خواص * گشته با تشريف گرد بارگاهت عام و خاص
در نفس از لاف مهرت صبح ابيض را اثر * در كف از خاك درت كبريت احمر را خواص
لطف عامت را نه فرقى در ميان نيك و بد * هم ذهب « 1 » فيض از درت دريوزه دارد هم رصاص « 2 »
پاسبانت را نه رو در كار با كس نه ريا * خاكساران را برت بيش از عزيزان اختصاص
تربيت يكدست دارد رحمتت بر خاص و عام * نيست در خلوتگه بار تو رسم عام و خاص
بسمل تيغ ترا بر خون خود باشد ديت * كشتهء تيغ ترا بر خويشتن باشد قصاص
در دلت فياض مشكل گر بود بويى ز عشق * مطلبت زين گفتگوها نيست غير از اقتصاص « 3 »
478
اى جهانى به عبوديت خاصت مختص * پيش لطف تو مساوى چه اعم و چه اخص
عقل كل تا ابدت حصر فضائل نكند * كاين حسابيست كه هرگز نشود مستخلص
كنج تنزيل كه شد مجمع اخلاص « 4 » و كمال * صفت خُلق ترا راوى اخبار و قصص
صفت جود تو جنسيست كه دارد ز عموم * در همه نوع سرايت چو در افراد حِصص « 5 »
جبر نقصان تو فياض تماميت اوست * در اتم درج بود هرچه كم آرد انقص
479
منم به ياد تو آسوده از نعيم رياض * تهى ز هر هوس و فارغ از همه اعراض
به نيمجان شده راضى چو مرغ نو بسمل * به بوى دل شده قانع چو مردم مرتاض
نظر به سوى تو دزديده هم نيارم كرد * كه هيچ چشم سياهت نمىكند اغماض
بريده كى شود از جرم ما وظيفه و لطف * كريم را ز كرم نيست چشم بر اعواض « 6 »
ز خجلت ار چه شديم از در تو روگردان * نگاه لطف تو از ما نمىكند اعراض
به آفتاب ترا هركه اشتباه كند * نكرده فرق تميزش جواهر از اعراض
قبول مادّه شرطست در افاضهء فيض * و گرنه بخل نيايد ز مبدأ فياض
480
اى در ايجاد سماوات وجود تو غرض * جوهر ذات ترا جوهر افلاك عرض
اين همه گوهر انجم كه درين نُه صدفست * يك گهر از صدف پاك ترا نيست عوض
هامش
( 1 ) - ذهب ، طلا .
( 2 ) - رصاض ، قلعى .
( 3 ) - اقتصاص ، قصه گفتن .
( 4 ) - نسخه : اخلاق .
( 5 ) - حصص ، وجود مقيد به اشخاص و افراد .
( 6 ) - اعواض ( ج عوض ) .