سر ميدان هوس جاى تو نبود فياض * به سر كوى بلا منزل و مأواى تو خوش
474
بر دوخته نرگس نظر از شرم نگاهش * گل سايه نينداخته بر طرف كلاهش
تا شاهد بىجرمى قاتل شود اى كاش * با خون شهيدان بنويسند گناهش
سختست كه تا دامن محشر بنشيند * اين گرد كه برخاسته از دامن راهش
اين روز سيه قسمت امروزى من نيست * عمريست مرا كرده نظر چشم سياهش
مهر تو كه سر از دل من روز ازل زد * در خاك ابد ريشه دوانيده گياهش
رفت از ستم چشم تو رم كردن دلها * خون مىشود اكنون به سر تير نگاهش
تا خورد لبش بادهء خون دل فياض * بر عارض گل طعنه زده چهرهء ماهش
475
باز با عشق تو محكم مىكنم پيمان خويش * آتشى مىافكنم در دين و در ايمان خويش
منتّى دارم كه درد من نمىداند كسى * ورنه مىكشتند بىدردانم از درمان خويش
زين پريشانى كه از زلف تو بر حال منست * تا قيامت كردهام فكر سرو سامان خويش
وصل اگر با غير باشد كنج تنهايى گزين * از بهشت ديگران به گوشهء زندان خويش
حيرتى دارم كه درد دل چرا ناگفته ماند * من كه در هر ناله پيدا مىكنم پنهان خويش
ملك عشقست اين و در وى بندگى فرمانرواست * مىكند اينجا رعيت ناز بر سلطان خويش
غربتش گاهى به چاه و گه به زندان مىبرد * ورنه يوسف هم عزيزى بود در كنعان خويش
يوسفيم و خويش را در چاه مىرانيم ما * ما نمىبينيم كس را غير خود اخوان خويش
دل نمىسازد به ما بىوعدهء ديدار دوست * ورنه مىسازيم ما و ديده با حرمان خويش
زين سفر اين مايه حسرتها كه ما را سود شد * تا قيامت پاى ما و گوشهء دامان خويش
حسرت عالم ز دل بيرون رود فياض را * گر رسد يك دم به ياد خان عاليشان خويش
476
قدر سنبل بشكند چون واكند گيسوى خويش * نرخ جان بندد چو آرايش نمايد موى خويش
سر به گردون ازچهرو سايد ز خوبى آفتاب * گرنه در آيينهء روى تو بيند روى خويش
موج عنبر از سر نسرين و سنبل مىگذشت * شب كه نكهت بر چمن مىبيخت از گيسوى خويش
داشتى در بيهشى عشقش سرم را در كنار * بر ندارم سر از ان از سجدهء زانوى خويش
در محبت يك سر مو عجز و صد عالم هنر * كوهكن شد رنجه از سرپنجهء بازوى خويش
در حريم نكهتت كى باد هم ره مىبرد * غنچهسان در شيشه مىدارى گلاب بوى خويش
همنشين چون تويى فياض كى خواهد شدن * من كه در مجلس به تنگم دايم از پهلوى خويش