تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
سر ميدان هوس جاى تو نبود فياض * به سر كوى بلا منزل و مأواى تو خوش

474

بر دوخته نرگس نظر از شرم نگاهش * گل سايه نينداخته بر طرف كلاهش تا شاهد بىجرمى قاتل شود اى كاش * با خون شهيدان بنويسند گناهش سختست كه تا دامن محشر بنشيند * اين گرد كه برخاسته از دامن راهش اين روز سيه قسمت امروزى من نيست * عمريست مرا كرده نظر چشم سياهش مهر تو كه سر از دل من روز ازل زد * در خاك ابد ريشه دوانيده گياهش رفت از ستم چشم تو رم كردن دلها * خون مىشود اكنون به سر تير نگاهش تا خورد لبش بادهء خون دل فياض * بر عارض گل طعنه زده چهرهء ماهش

475

باز با عشق تو محكم مىكنم پيمان خويش * آتشى مىافكنم در دين و در ايمان خويش منتّى دارم كه درد من نمىداند كسى * ورنه مىكشتند بىدردانم از درمان خويش زين پريشانى كه از زلف تو بر حال منست * تا قيامت كرده‌ام فكر سرو سامان خويش وصل اگر با غير باشد كنج تنهايى گزين * از بهشت ديگران به گوشهء زندان خويش حيرتى دارم كه درد دل چرا ناگفته ماند * من كه در هر ناله پيدا مىكنم پنهان خويش ملك عشقست اين و در وى بندگى فرمانرواست * مىكند اينجا رعيت ناز بر سلطان خويش غربتش گاهى به چاه و گه به زندان مىبرد * ورنه يوسف هم عزيزى بود در كنعان خويش يوسفيم و خويش را در چاه مىرانيم ما * ما نمىبينيم كس را غير خود اخوان خويش دل نمىسازد به ما بىوعدهء ديدار دوست * ورنه مىسازيم ما و ديده با حرمان خويش زين سفر اين مايه حسرتها كه ما را سود شد * تا قيامت پاى ما و گوشهء دامان خويش حسرت عالم ز دل بيرون رود فياض را * گر رسد يك دم به ياد خان عاليشان خويش

476

قدر سنبل بشكند چون واكند گيسوى خويش * نرخ جان بندد چو آرايش نمايد موى خويش سر به گردون ازچه‌رو سايد ز خوبى آفتاب * گرنه در آيينهء روى تو بيند روى خويش موج عنبر از سر نسرين و سنبل مىگذشت * شب كه نكهت بر چمن مىبيخت از گيسوى خويش داشتى در بيهشى عشقش سرم را در كنار * بر ندارم سر از ان از سجدهء زانوى خويش در محبت يك سر مو عجز و صد عالم هنر * كوه‌كن شد رنجه از سرپنجهء بازوى خويش در حريم نكهتت كى باد هم ره مىبرد * غنچه‌سان در شيشه مىدارى گلاب بوى خويش همنشين چون تويى فياض كى خواهد شدن * من كه در مجلس به تنگم دايم از پهلوى خويش