تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨

464

ترحم از نظر افتادگان چشم مخمورش * تبسّم از نمك‌پروردگان لعل پرشورش چه احوالست ساقى را نمىدانم نمىبيند * كه مستى در خمار افتاده است از چشم مخمورش چه رسم احتياطست اين نگهبانان نازش را * كه در صد پرده از رنگ حيا دارند مستورش ز بس پيشش نياز عالمى بر خاك مىغلطد * چرا بىباك و بىپروا نباشد ناز مغرورش به دلها آن گل نورسته پر نزديك مىگردد * خدايا در دل نيكان بدار از چشم بد دورش چه قانونست يا رب مطرب بزم محبت را * كه خون آغشته خيزد نغمهء شادى ز طنبورش هزاران فيض در رنديست مردان مجرد را * اگر زاهد نفهميدست بايد داشت معذورش فروغ بىزوال آفتاب عشق را نازم * كه دايم در لباس سايه جولان مىكند نورش ترا گر نيست تاب صحبت فياض شوريده * به من بگذار اين ديوانه را من دانم و شورش

465

شرابم عشوهء يارست و ساغر چشم مخمورش * محبت نشئهء سرشارش و ديوانگى شورش كدامين باده ساقى در قدح دارد مگر امشب * كه با هر قطره مىجوشد به دعوى خون منصورش دلم در محفلى پروانهء شمع تجلّى شد * كه در معمورهء ايمن نه موسى بود و نه طورش دل از پاى ملخ عرض تجمّل در نظر دارد * دران وادى كه از وحشت سليمانيست هر مورش دلى كز چين زلفى گوشهء آسايشى دارد * تواند ناز كردن تا ابد بر چين و فغفورش ظفر در ناتوانيهاست مردان ره دل را * چرا فرهاد مىنازد بدين بازوى پرزورش ز روح حافظم فياض اين فيضست ارزانى * كه تربت تا ابد از فيض معنى باد پرنورش

466

چمن گر نسخه خواهد مىكند آن چهره تحريرش * بهار ار گم شود زان خط توان برداشت تصويرش چرا حكم قضا نافذ نباشد در جگر كاوى * به بال ناوك مژگان خوبان مىپرد تيرش به دل كاوى چه شوخيهاست پيكانهاى نازش را * كه مىگريد به حال زخم‌داران چشم زهگيرش نهان با من خيال كنج چشمش حرفها دارد * كه بوى خون صد انديشه مىآيد ز تقريرش خرابيهاى عشقم آن قدر سرمايه بخشيدست * كه گر عالم شود ويران توانم كرد تعميرش مزاج عشوه كام خويش مىخواهد چه غم دارد * كه خون كوه‌كن مىجوشد از سرچشمهء شيرش به غفلت خفتگان عزت از خوارى خطر دارد * فراموش ار شود خواب عدم مرگست تعبيرش به زندانخانهء زلفش مگر روشن تواند شد * به خورشيد قيامت چشم روزنهاى زنجيرش كباب مصرع صائب توان فياض گرديدن * كه از بوى كباب افتد به فكر زخم نخجيرش