464
ترحم از نظر افتادگان چشم مخمورش * تبسّم از نمكپروردگان لعل پرشورش
چه احوالست ساقى را نمىدانم نمىبيند * كه مستى در خمار افتاده است از چشم مخمورش
چه رسم احتياطست اين نگهبانان نازش را * كه در صد پرده از رنگ حيا دارند مستورش
ز بس پيشش نياز عالمى بر خاك مىغلطد * چرا بىباك و بىپروا نباشد ناز مغرورش
به دلها آن گل نورسته پر نزديك مىگردد * خدايا در دل نيكان بدار از چشم بد دورش
چه قانونست يا رب مطرب بزم محبت را * كه خون آغشته خيزد نغمهء شادى ز طنبورش
هزاران فيض در رنديست مردان مجرد را * اگر زاهد نفهميدست بايد داشت معذورش
فروغ بىزوال آفتاب عشق را نازم * كه دايم در لباس سايه جولان مىكند نورش
ترا گر نيست تاب صحبت فياض شوريده * به من بگذار اين ديوانه را من دانم و شورش
465
شرابم عشوهء يارست و ساغر چشم مخمورش * محبت نشئهء سرشارش و ديوانگى شورش
كدامين باده ساقى در قدح دارد مگر امشب * كه با هر قطره مىجوشد به دعوى خون منصورش
دلم در محفلى پروانهء شمع تجلّى شد * كه در معمورهء ايمن نه موسى بود و نه طورش
دل از پاى ملخ عرض تجمّل در نظر دارد * دران وادى كه از وحشت سليمانيست هر مورش
دلى كز چين زلفى گوشهء آسايشى دارد * تواند ناز كردن تا ابد بر چين و فغفورش
ظفر در ناتوانيهاست مردان ره دل را * چرا فرهاد مىنازد بدين بازوى پرزورش
ز روح حافظم فياض اين فيضست ارزانى * كه تربت تا ابد از فيض معنى باد پرنورش
466
چمن گر نسخه خواهد مىكند آن چهره تحريرش * بهار ار گم شود زان خط توان برداشت تصويرش
چرا حكم قضا نافذ نباشد در جگر كاوى * به بال ناوك مژگان خوبان مىپرد تيرش
به دل كاوى چه شوخيهاست پيكانهاى نازش را * كه مىگريد به حال زخمداران چشم زهگيرش
نهان با من خيال كنج چشمش حرفها دارد * كه بوى خون صد انديشه مىآيد ز تقريرش
خرابيهاى عشقم آن قدر سرمايه بخشيدست * كه گر عالم شود ويران توانم كرد تعميرش
مزاج عشوه كام خويش مىخواهد چه غم دارد * كه خون كوهكن مىجوشد از سرچشمهء شيرش
به غفلت خفتگان عزت از خوارى خطر دارد * فراموش ار شود خواب عدم مرگست تعبيرش
به زندانخانهء زلفش مگر روشن تواند شد * به خورشيد قيامت چشم روزنهاى زنجيرش
كباب مصرع صائب توان فياض گرديدن * كه از بوى كباب افتد به فكر زخم نخجيرش