تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
ذوق تحسين خلايق زهر شكر مىكند * زاهدى بگذار اگر مردى به رهبانى گريز از تنعمهاى جسمانى گذشتن كار نيست * گر توانى از تلذذهاى نفسانى گريز جامه و عمامه و مسواك و ريش و شانه چيست * هان و هان از دام تسويلات « 1 » شيطانى گريز حفظ ظاهر موجب اهمال باطن بيش نيست * اين ادب بگذار و در آداب روحانى گريز سايهء خلق آبرو را آفتاب دشمنيست * جهد كن در سايهء الطاف ربانى گريز دانشت سرمايهء مغرورى جهلست و بس * مردى ، از دانايى افزونتر ز نادانى گريز عقده‌ريزيهاى حسرت را گشاد ديگرست * قدر دشوارى چه مىدانى در آسانى گريز تا عزيزى از نفاق آسمانت چاره نيست * يوسفى بگذار و پس از مكر اخوانى گريز درد سر هركس به قدر سر بزرگى مىكشد * گر جهانى غم نخواهى از جهانبانى گريز گر سبك‌روحى هوس دارى گرانى كن ز خلق * با تناسانى نشايد از گران‌جانى گريز امتزاج نازكان را لطف طبعى لازمست * گرنه‌اى شبنم ز گلگشت گلستانى گريز عاقبت خواهى مده دامان تنهايى ز كف * با جز از خود در مياميز از پشيمانى گريز جز به خود فياض آميزش مكن تا ممكنست * بلكه از خود نيز چندانى كه بتوانى گريز

456

بس كه ناليدم نه قوّت ماند در من نه نفس * مُردم اى فرياد رس آخر به فريادم برس نارسا جان بر لبم از نارساييهاى اوست * يك سر مژگان رساتر كن نگاه نيم‌رس نه حريف رفتن و نه قابل برگشتنم * حيرت اين راه بر من بسته راه پيش و پس مىرسانيدم به جايى خويش را هر نوع بود * گر به بال ناله‌اى بودى نفس را دسترس نه معين گله‌بانم نه مهياى شكار * تا بكى هر سو دويدن چون سگ هرزهء حرس « 2 » غيرت صياد گو زين تنگ‌تر كن بند را * ورنه زور بال‌وپر خواهد شكستن اين قفس من درين مستى خدا داند چه آيد بر سرم * محتسب گر بىخبر باشد خبر دارد عسس همت ار يارى كند راه فنا پردور نيست * مىتوان اين راه را رفتن به پرواز نفس پرورش تا كى دهم در سينه اين تخم امل * تربيت تا كى كنم بر چهره اين رنگ هوس مىتوانم كرد فريادى ولى از نارسى * شرمم از فرياد مىآيد هم از فرياد رس عمرها شد در سر كوى تو مىنالم چنين * گر نمىگويى چرا يك دم بگو آخر كه بس مىتوانم گشت بر گرد سرش اما چه شد * هر نفس صدره به گرد شهد مىگردد مگس نورسى اى طفل و باشد در مذاق عاشقان * جلوه‌هاى نورسان چون ميوه‌هاى پيشرس
هامش
( 1 ) - تسويلات ، فريب ، اغوا . ( 2 ) - حرس ( ج حارس ) ، نگاهبانان ، پاسبانان . در فارسى به جاى مفرد به معنى پاسبان و رقيب نيز به كار رفته است .