عمرها فياض گرد كوى جانان بودهايم * خاك ما را سرمه ساز از اعتبار ما مپرس
460
كوى عشقست درين بيشه بدانديشه مباش * خواهى از سر بگذر ورنه درين بيشه مباش
راز عشقست به هر جام نريزى اين مى * اندرين بزم تنك حوصله چون شيشه مباش
تو نياز غمى اى دل نروى زود از جا * در زمين ستمش بىرگ و بىريشه مباش
يار شيرين و منم كوهكن و حسرت كوه * در مددكاريم اى ناله كم از تيشه مباش
خلق عالم دد و دامند به سيرت فياض * پنجهء شير ندارى تو درين بيشه مباش
461
نگرديد آشناى مى لبِ از خويشتن مستش * دل پيمانه خون شد ز انتظار بوسهء دستش
به ناخن تازه دارم زخم تيرش را كه مىخواهم * در ايام جدايى يادگارى باشد از شستش
پريشان گردى دل چون صبا آوارهام دارد * كمند طرهاى كو تا كند يكباره پابستش
نه تنها مىپرستانند از زاهد دل آزرده * دل تسبيح هم سوراخ سوراخست از دستش
مرنج از طعنهء دشمن گر افتادى ز پا فياض * كه باشد سربلند آن سر كه عشق او كند پستش
462
به گوش درد دلم گاهگاه مىرسدش * پيام ناله و تقرير آه مىرسدش
نكرده فرق ز مى خون عاشقان طفلست * فرشته گر ننويسد گناه مىرسدش
ترانهريزى لعلش به باده جا دارد * كنايهسنجى عارض به ماه مىرسدش
هرآنكه درس دلى خواند از رسالهء عشق * به هرچه حكم كند بىگواه مىرسدش
تغافلى كه به فياض مىكند نگهش * به سوى ما نكند گر نگاه مىرسدش
463
خرد گو بيم كمتر ده كه آزادم ز اميدش * به فتواى جنون ديگر نخواهم كرد تقليدش
جنون در لجهء آواره دارد كشتى شوقم * كه بيم صد خطر مىجوشد از هر موج امّيدش
من و سير گلستانى كه هنگام خزان در وى * توانم ميوهء خورشيد چيد از سايهء بيدش
به خون عيش شستم دست خواهش اندر ان كشور * كه ماتم مىبرد گلگونه از رخسارهء عيدش
صفاى باطن صافىدلان باده از ما پرس * كه با خشت سر خُم فارغيم از جام جمشيدش
فلك گر در غبار خاطر من دامن آلايد * به آب صبح نتوان شست گرد از روى خورشيدش
ز آباد دو عالم كرده خوش ويرانهء غم را * بنازم همت فياض و اين اندازهء ديدش