تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
عمرها فياض گرد كوى جانان بوده‌ايم * خاك ما را سرمه ساز از اعتبار ما مپرس

460

كوى عشقست درين بيشه بدانديشه مباش * خواهى از سر بگذر ورنه درين بيشه مباش راز عشقست به هر جام نريزى اين مى * اندرين بزم تنك حوصله چون شيشه مباش تو نياز غمى اى دل نروى زود از جا * در زمين ستمش بىرگ و بىريشه مباش يار شيرين و منم كوه‌كن و حسرت كوه * در مددكاريم اى ناله كم از تيشه مباش خلق عالم دد و دامند به سيرت فياض * پنجهء شير ندارى تو درين بيشه مباش

461

نگرديد آشناى مى لبِ از خويشتن مستش * دل پيمانه خون شد ز انتظار بوسهء دستش به ناخن تازه دارم زخم تيرش را كه مىخواهم * در ايام جدايى يادگارى باشد از شستش پريشان گردى دل چون صبا آواره‌ام دارد * كمند طره‌اى كو تا كند يكباره پابستش نه تنها مىپرستانند از زاهد دل آزرده * دل تسبيح هم سوراخ سوراخست از دستش مرنج از طعنهء دشمن گر افتادى ز پا فياض * كه باشد سربلند آن سر كه عشق او كند پستش

462

به گوش درد دلم گاه‌گاه مىرسدش * پيام ناله و تقرير آه مىرسدش نكرده فرق ز مى خون عاشقان طفلست * فرشته گر ننويسد گناه مىرسدش ترانه‌ريزى لعلش به باده جا دارد * كنايه‌سنجى عارض به ماه مىرسدش هرآن‌كه درس دلى خواند از رسالهء عشق * به هرچه حكم كند بىگواه مىرسدش تغافلى كه به فياض مىكند نگهش * به سوى ما نكند گر نگاه مىرسدش

463

خرد گو بيم كمتر ده كه آزادم ز اميدش * به فتواى جنون ديگر نخواهم كرد تقليدش جنون در لجهء آواره دارد كشتى شوقم * كه بيم صد خطر مىجوشد از هر موج امّيدش من و سير گلستانى كه هنگام خزان در وى * توانم ميوهء خورشيد چيد از سايهء بيدش به خون عيش شستم دست خواهش اندر ان كشور * كه ماتم مىبرد گلگونه از رخسارهء عيدش صفاى باطن صافىدلان باده از ما پرس * كه با خشت سر خُم فارغيم از جام جمشيدش فلك گر در غبار خاطر من دامن آلايد * به آب صبح نتوان شست گرد از روى خورشيدش ز آباد دو عالم كرده خوش ويرانهء غم را * بنازم همت فياض و اين اندازهء ديدش