من دمى فياض صدره گشتمى گرد رهى * اختيار كس اگر مىبود اندر دست كس
457
رحمش نمىآيد به من چندانكه مىسوزم نفس * من تنگتر سازم نفس او تنگتر سازد قفس
من خود فتادم از نفس يك دم نگفتى ناله بس * مردم من اى فريادرس آخر به فريادم برس
در هجر آن روى چو مه و زياد آن زلف سيه * در ديده مىغلطد نگه در سينه مىپيچد نفس
كس خود نمىداند كيم حيران چنين بهر چيم * من آنكه بودم خود نيم چون من مبادا هيچ كس
من رهروىام ناتوان واماندهاى از كاروان * افتاده دور از همرهان گمكرده آواز جرس
آن چين زلف مشكبيز آن كاكل مرغولهريز « 1 » * بستست بر من در گريز اين راه پيش آن راه پس
در وادى عشق و جنون در من نمىگيرد فسون * از خانه كى آيد برون ترسد اگر دزد از عسس
هرچند در فقر و فنا هستم غريب و بينوا * با كس ندارم التجا وز كس ندارم ملتمس
ازبسكه ناليدم چو نى وز بس كه جوشيدم چو مى * كشتى تو ما را تا بكى فياض بس فياض بس
458
هستى دنيا و بال جان غمناكست و بس * نعمت آسودگى در خلوت خاكست و بس
موج درياى فنا سيلى به گردون مىزند * پيش اين سيلاب عالم مشت خاشاكست و بس
هيچ كس را در جهان جز دامن آلوده نيست * دامن پاكى كه ديدم دامن خاكست و بس
ما شهادت دوستان دربند كاكل نيستم * آنچه از ما مىبرد دل زلف فتراكست « 2 » و بس
منتّى بر ما ندارد سايهء ابر بهار * كشت ما پروردهء مژگان نمناكست و بس
هر صفايى حسن نبود هر هوايى عشق نيست * عشق چشم پاك و خوبى دامن پاك است و بس
يك سخن فياض گفتم عشق فانى گشتنست * ليك فهم اين سخن دربند ادراكست و بس
459
عاشق ياريم اما نام يار ما مپرس * بىنصيبان دياريم از ديار ما مپرس
بحر مالامال درديم و ز ساحل بىنصيب * ما كه پا تا سر ميانيم از كنار ما مپرس
عشق ما را خاك كرد و خاك ما بر باد داد * بر مزار ما بيا اما مزار ما مپرس
ما ز تاب افتادهايم از آب و تاب ما مگوى * ما ز كار افتادهايم از كار و بار ما مپرس
در تنزل زير بار سايهء خود ماندهايم * اعتبار ما ببين و ز اعتبار ما مپرس
سايهپروردان زلف شاهد بخت خوديم * روز ما را ديدهاى از روزگار ما مپرس
هامش
( 1 ) - مرغوله ، پيچ و تاب زلف و كاكل ، موى پيشانى .
( 2 ) - فتراك ، تسمهاى كه از پس و پيش زين آويزند ، بند . زلف فتراك ( اضافهء تشبيهى ) .