447
بيا به مجلس و كام دل شراب برآور * پياله گير و سر از جيب آفتاب برآور
درين محيط فنا محو همچو قطره چرايى * به فكر خود سر ازين بحر چون حباب برآور
ز صيدگاه تغافل رميده كبك دل من * نگاه يار كجايى پر عقاب برآور
در انتظار تو هر صبح چشم بر ره شامم * بيا و ديدهام از گرد آفتاب برآور
خرابى دل عاشق به ياد دوست ندانى * كتان خويش زمانى به ماهتاب برآور
متاع وقت به تاراج فوت مىرود اى دل * چه غفلتست به هوش آ سرى ز خواب برآور
مباد دل ز تنگرويى تو خام بماند * بتاب چهره و دودى ازين كباب برآور
ترا حيا نگذارد چو آفتاب برآيى * پيالهاى كش و خود را ازين حجاب برآور
خراب گريهء شادى توان شدن ز وصالت * بيا و خانهء چشم مرا به آب برآور
وجودم از تو پُرست اى گل ار قبول ندارى * تو برفروز و ز پيشانيم گلاب برآور
حريف دفتر لافند همسران تو فياض * بيا تو هم ورقى چند ازين كتاب برآور
448
اى دل طريق نيستى از من به ياد گير * وين طمطراق هر دو جهان را به بادگير
عمر ابد نصيب كسى در جهان مباد * اين عمر يك دو ساعته را هم زياد گير
شاگردى دلى كن و درس جنون بخوان * وانگه هزار نكته به هر اوستاد گير
تا چند مشق غمزه كنى اى ستيزهكار * گاهى سواد خوانى دل نيز ياد گير
فياض شادى و غم دنيا چو رفتنيست * خود را اگر هميشه غمينى كه شاد گير
449
سايهاى ساقى به جرم توبه از ما وامگير * تكيه بر لطف تو دارد جرم ما بر ما مگير
انتقام توبه محتاج شفاعت كردنست * تا به پاى خم نمىافتيم دست ما مگير
از جنون بىبهرهاى بر گرد هامون پر مگرد * پى به اصلى تا نباشد خانه در صحرا مگير
قدر ناموس خود و عرض شريعت مىبرد * محتسب گو دست ما در گردن مينا مگير
تر دماغى نيست با بوى گل و داغ جنون * اين گلاب هوشپرور از گل سودا مگير
موج طوفان بلا راهى به ساحل مىبرد * گو خطر بر كشتى ما ره درين دريا مگير
خويش را نادان گرفتن مايهء آسودگيست * گر ز نادانان نباشى خويش را دانا مگير
دوستان باهم نشينند و غبار از جا شود * گر تو اين فرصت ندارى در دل ما جا مگير
لذت دنيا همين فياض امّيدش خوشست * از فلك كام دل خود مىطلب امّا مگير