تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢

447

بيا به مجلس و كام دل شراب برآور * پياله گير و سر از جيب آفتاب برآور درين محيط فنا محو همچو قطره چرايى * به فكر خود سر ازين بحر چون حباب برآور ز صيدگاه تغافل رميده كبك دل من * نگاه يار كجايى پر عقاب برآور در انتظار تو هر صبح چشم بر ره شامم * بيا و ديده‌ام از گرد آفتاب برآور خرابى دل عاشق به ياد دوست ندانى * كتان خويش زمانى به ماهتاب برآور متاع وقت به تاراج فوت مىرود اى دل * چه غفلتست به هوش آ سرى ز خواب برآور مباد دل ز تنگ‌رويى تو خام بماند * بتاب چهره و دودى ازين كباب برآور ترا حيا نگذارد چو آفتاب برآيى * پياله‌اى كش و خود را ازين حجاب برآور خراب گريهء شادى توان شدن ز وصالت * بيا و خانهء چشم مرا به آب برآور وجودم از تو پُرست اى گل ار قبول ندارى * تو برفروز و ز پيشانيم گلاب برآور حريف دفتر لافند همسران تو فياض * بيا تو هم ورقى چند ازين كتاب برآور

448

اى دل طريق نيستى از من به ياد گير * وين طمطراق هر دو جهان را به بادگير عمر ابد نصيب كسى در جهان مباد * اين عمر يك دو ساعته را هم زياد گير شاگردى دلى كن و درس جنون بخوان * وانگه هزار نكته به هر اوستاد گير تا چند مشق غمزه كنى اى ستيزه‌كار * گاهى سواد خوانى دل نيز ياد گير فياض شادى و غم دنيا چو رفتنيست * خود را اگر هميشه غمينى كه شاد گير

449

سايه‌اى ساقى به جرم توبه از ما وامگير * تكيه بر لطف تو دارد جرم ما بر ما مگير انتقام توبه محتاج شفاعت كردنست * تا به پاى خم نمىافتيم دست ما مگير از جنون بىبهره‌اى بر گرد هامون پر مگرد * پى به اصلى تا نباشد خانه در صحرا مگير قدر ناموس خود و عرض شريعت مىبرد * محتسب گو دست ما در گردن مينا مگير تر دماغى نيست با بوى گل و داغ جنون * اين گلاب هوش‌پرور از گل سودا مگير موج طوفان بلا راهى به ساحل مىبرد * گو خطر بر كشتى ما ره درين دريا مگير خويش را نادان گرفتن مايهء آسودگيست * گر ز نادانان نباشى خويش را دانا مگير دوستان باهم نشينند و غبار از جا شود * گر تو اين فرصت ندارى در دل ما جا مگير لذت دنيا همين فياض امّيدش خوشست * از فلك كام دل خود مىطلب امّا مگير