تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
در داده‌ايم تن به جفاهاى روزگار * دشمن چو شد غيور مدارا شود لذيذ امروز مىنمايد اگر صبر ناگوار * اين شوربا به كام تو فردا شود لذيذ لب را به خندهء نمكين تركن آن قدر * كاين نيم‌رس كباب دل ما شود لذيذ با اين هوس فريب نگاهى كه مر تراست * در كام دل مباد تمنا شود لذيذ يك آن قدر ز پرده برون آ كه صبر را * در حسرت تو ذوق تماشا شود لذيذ از بىكسى به صحبت فياض خوش‌دليم * تلخابه گاه در ره صحرا شود لذيذ

437

بر سر شيشه نبود پنبه كه بىروى يار * چشم صراحى سفيد گشت ز بس انتظار قرب وى و بُعد من چيست چو باهم شديم * ما و سر زلف يار هر دو سيه روزگار كوى تو بگذارد و جاى كند در بهشت * هر كه نفهميد ننگ هركه ندانست عار بهر شكار دل كيست كه با صد فريب * دام سيه كرده باز طرهء پرتاب يار فصل خط يار شد نالهء فياض كو * مستى بلبل خوشست خاصه به وقت بهار

438

باز هر سو موج ابرى جلوه‌گر دارد بهار * فيض عالم در نقاب مشك تر دارد بهار قطرهء ابرست و درياى طراوت موج‌زن * عالمى را غرقه در آب گهر دارد بهار صورت شيرين به جاى لاله مىرويد ز سنگ * گر بدين‌سان جلوه بر كوه و كمر دارد بهار دانهء پرحسرتى بر خاك ره افتاده‌ام * تا مگر چون سبزه‌ام از خاك بردارد بهار گر شود ممنون تحريك صبا گل دور نيست * حقّ موج جلوه بر آب گهر دارد بهار سرو را بر نسبت رعناقدان مىپرورد * غالبا شور قيامت در نظر دارد بهار اهل صورت گر به چشم عاقبت بين بنگرند * داغ حسرت از خزان هم بيشتر دارد بهار نالهء نازك‌دلان تاراج گلشن مىكند * از دم سرد تنك ظرفان خطر دارد بهار لاف مهر نوخطان بر زاهدان هم مىرسد * سهل باشد در خس و خاشاك اثر دارد بهار آه شد سرو بلندى ناله شد شاخ گلى * كى گلستان محبت را ضرر دارد بهار بس كه هر گل جلوهء معشوق دارد در نظر * عشقبازان را چو بلبل دربه‌در دارد بهار ذوق صحبت ميل عشرت سير گل ديدار يار * من چه دانستم كه حسرت اين قدر دارد بهار صبح عشرت در چمن موقوف تحريك صباست * زير هر برگى نهان فيض سحر دارد بهار برگ برگ اين گلستان در سماع حيرتند * گر تو زينها بىخبر باشى خبر دارد بهار تا توانى كام دل فياض بردار از چمن * نيست مهلت آن قدر عزم سفر دارد بهار