در دادهايم تن به جفاهاى روزگار * دشمن چو شد غيور مدارا شود لذيذ
امروز مىنمايد اگر صبر ناگوار * اين شوربا به كام تو فردا شود لذيذ
لب را به خندهء نمكين تركن آن قدر * كاين نيمرس كباب دل ما شود لذيذ
با اين هوس فريب نگاهى كه مر تراست * در كام دل مباد تمنا شود لذيذ
يك آن قدر ز پرده برون آ كه صبر را * در حسرت تو ذوق تماشا شود لذيذ
از بىكسى به صحبت فياض خوشدليم * تلخابه گاه در ره صحرا شود لذيذ
437
بر سر شيشه نبود پنبه كه بىروى يار * چشم صراحى سفيد گشت ز بس انتظار
قرب وى و بُعد من چيست چو باهم شديم * ما و سر زلف يار هر دو سيه روزگار
كوى تو بگذارد و جاى كند در بهشت * هر كه نفهميد ننگ هركه ندانست عار
بهر شكار دل كيست كه با صد فريب * دام سيه كرده باز طرهء پرتاب يار
فصل خط يار شد نالهء فياض كو * مستى بلبل خوشست خاصه به وقت بهار
438
باز هر سو موج ابرى جلوهگر دارد بهار * فيض عالم در نقاب مشك تر دارد بهار
قطرهء ابرست و درياى طراوت موجزن * عالمى را غرقه در آب گهر دارد بهار
صورت شيرين به جاى لاله مىرويد ز سنگ * گر بدينسان جلوه بر كوه و كمر دارد بهار
دانهء پرحسرتى بر خاك ره افتادهام * تا مگر چون سبزهام از خاك بردارد بهار
گر شود ممنون تحريك صبا گل دور نيست * حقّ موج جلوه بر آب گهر دارد بهار
سرو را بر نسبت رعناقدان مىپرورد * غالبا شور قيامت در نظر دارد بهار
اهل صورت گر به چشم عاقبت بين بنگرند * داغ حسرت از خزان هم بيشتر دارد بهار
نالهء نازكدلان تاراج گلشن مىكند * از دم سرد تنك ظرفان خطر دارد بهار
لاف مهر نوخطان بر زاهدان هم مىرسد * سهل باشد در خس و خاشاك اثر دارد بهار
آه شد سرو بلندى ناله شد شاخ گلى * كى گلستان محبت را ضرر دارد بهار
بس كه هر گل جلوهء معشوق دارد در نظر * عشقبازان را چو بلبل دربهدر دارد بهار
ذوق صحبت ميل عشرت سير گل ديدار يار * من چه دانستم كه حسرت اين قدر دارد بهار
صبح عشرت در چمن موقوف تحريك صباست * زير هر برگى نهان فيض سحر دارد بهار
برگ برگ اين گلستان در سماع حيرتند * گر تو زينها بىخبر باشى خبر دارد بهار
تا توانى كام دل فياض بردار از چمن * نيست مهلت آن قدر عزم سفر دارد بهار